بويه ديلمى در بغداد امر نمود كه سبّ صحابهء معلوم را بر در و ديوار مسجد نويسند امير سيف الدّوله ابن حمدان كه حاكم حلب بود او نيز امر نمود كه چنين كنند و علماى اماميّه صاحب تصانيف مفيده از آنجا برخواستهاند اكنون كه سنهء هزار و دويست و چهل و هفت هجريست قرب سى صد سال مىشود كه بجهة غلبهء سنّيان و ملوك آل عثمان فرقهء شيعه مصراع
بانك مسلمانى و ديار فرنك است
اغلب و اكثر شافعىمذهب و قوم عرب و بهغايت متعصّبند و ديكر حنفى و ديكر عيسوى و ديكر يهودى و اقلّ قليل شيعهء اماميّهاند قرب دو سه هزار باب خانهء سادات صحيح النّسب و همكى سنّى متعصّبند چند سال قبل از اين ما بين عوام حلب و سادات نزاع عظيم رو نموده قتل وافر از سادات كردند چنان كه در مسجد زكريّا چندان سادات قتل نمودند كه از خون قتيلان صحن مسجد مالامال كشت قهر الهى جهة انتقام خون آن بيچاركان آن ظالمان را دريافت و در سنه هزار و دويست و سى و پنج هجرى چنان زلزلهء شديد كرديد كه نصف شهر با اهلش بوادى عدم شتافتند و نمونهء روز محشر در آن شهر ظاهر كشت عموم مردم حلب سفيدچهره و از متاع حسن بابهرهاند و لطيفطبع و ظريف باشند و فقيردوست و غريبنوازند راقم كويد كه در آن شهر مدّت سه ماه توقّف نموده ارباب فضل و كمال و اصحاب وجد و حال در آن شهر ديده شده بذكر سه نفر ايشان مبادرت مىنمايد
ذكر شيخ ابراهيم
درويشى وارسته و بند علايق كسسته بود و بر امور دنيا و اسباب كمتر التفات مىنمود و خالى از فضيلت صورى نيز نبود دنياديده و بحسن و قبح آن رسيده و از تلاطم روزكار آرميده بود روزى فقير از آن عزيز سؤال نمود كه با كدام اشخاص دوستى نمايم و بكدام كسان طريق خلّت و مودّت پيمايم در جواب فرمود با اشخاصى كه در رنج و عنا و محنت و بلا با تو محبّت دارند و در هنكام ذلّت و خوارى و در روز بىاعتبارى با تو طريق موافقت و مرافقت سپارند زيرا كه در زمان رفاه و راحت و در ايّام دولت و جمعيّت دوستان بسيارند و به نزد تو تردّد و آمدوشد نمايند و زبان اخلاص و كفايت كشايند كه صلاح دولت اين و مصلحت وقت چنين است كه اكر فلان را خدمت رجوع كنى مرد امين است و فلان ملازم شخص بىطمع و بىمزد است و حال آنكه شريك دزد است چون روزكار اقبال بركردد و زمان دولت منقضى شود اشخاصى كه از همه دوستتر بودند و اظهار اخلاص و ارادت زياد مىنمودند ايشان عداوت بيشتر نمايند و ابواب معاندت زياده كشايند و جهة جلب نفع خويش نزد دشمنان تهمت و افترا افزونتر كنند و براى مطلب خود كه حاصل كنند آتش فتنه و آشوب را مشتعل سازند بعد از تقرير اين كلمات صدق سمات فرمود كه در اين باب براى تو فصلى حكايت كنم بدانكه در ايّام سلف يكى از اصحاب دولت و ثروت پرسيد كه اى مركز دايرهء كامكارى چند نفر دوست واقعى دارى در جواب كفت كه اكنون مرا معلوم نيست زيرا كه اسباب حشمة مهيّا و آماده و شاهد نعمت و دولت روى كشاده و كثرت مكنت و جمعيّت روى داده هركس لاف دوستدارى و غمخوارى مىزند و دعوى اخلاص و بندكى مىكند خلق روزكار و ابناى ليل و نهار عاشق جاه و جلال و طالب دولت و مالند چنان كه وقتى از اوقات در شهر هرات شخصى بود و كسى كه حاكم هرات مىشد نزد وى رفته اظهار تعشق مىنمود روزى به خدمت حاكم وقت رسيده زبان حمد و ثنا كشوده و طريق اخلاصمندى پيموده كفت كه شهريار هرات از جميع آفات و بليّات زمان قرنهاى فراوان در حفظ ملك منّان باشد اين بندهء مخلص خالص الوداد را مدّتهاى مديد آرزو و تمنّا چنان بود كه بندكان اقدس به خطّهء هرات تشريف آورده سايهء عاطفت بر فرق اهل ارادت اندازد و بقدوم ميمنت لزوم ملازمان مقدّس خاك هرات را مشرّف و مزيّن سازد منّت ايزد را كه آنچه مركوز خاطر كمترين بندكان بود علىرغم دشمنان به عين عيان مشاهده نمود آن حاكم سخنان واهى و كلمات كمراهى او را صدق پنداشته بسمع قبول جاى داد و به ترفيه حال و فراغت بال آن كثير الاضلال همّت نهاد تا آنكه چند كاه بر اين منوال كذشت ناكاه والى هرات به حكم شهريار زمان مبدّل كشت آنكس روى از حاكم اوّل برتافت و به ملازمت حاكم جديد شتافت