فراوان غير آدم
ذكر چرّاء
بتشديد راء نام بلوكيست در قرب فراهان و ملاير اكثر قرّاى آن معمور و فواكه سردسيريش موفور است خلقش همه شيعىمذهب و قليلالادبند راقم مكرّر ديده
ذكر چخورسعد
ولايتى است از ايران و از مضافات آذربايجان و دارالامارهء ايران بعضى كويند چخورسعد همان ايروانست و اللّه اعلم
ذكر چمكنى
قصبهايست در سه فرسخى بلدهء پيشاور قرب هزار و پانصد باب خانه در اوست و چند مزرعه مضافات اوست در زمين هموار واقع و اطرافش واسعست هوايش حارّ و آبش سازكار است مردمش حنفىمذهب و شيعهء اماميّه نيز دارد فقير مكرّر مشاهده نموده و مردم آنجا را ملاقات كرده درويشان رسته و سالكان به حق پيوسته ديده بذكر يك نفر ايشان اقدام مىكند
ذكر ميان عمر
درويشى معرفتانديش نام آن بزركوار عمر ولى انتسابش بسرور اولياء حيدر مشرب علوى ع و مذهب جعفرى داشت و اكثر اوقات در ذكر و فكر و مراقبه بود بعد از فراغ از مراتب عبادت همّت خود را به ترفيهء حال فقراء و مساكين صرف مىنمود عمرى معقول يافته و تمامت عمر بوادى عرفان شتافته روزى فقير عرض نمود شعر
چه شود به چهرهء زرد من نظرى براى خدا كنى * كه اكر كنى همه درد من به يكى نظاره دوا كنى
اكر نصيحتى فرمائى و راه نجات از دست نفس امّاره نمائى از اصناف الطاف حضرت شما دور نخواهد بود كه ابناى زمان كرفتار اسم و مبتلاى رسمند يكى عمر مىشنود جان مىدهد و ديكرى بنام على ع سر مىنهد آن از عمر جز نامى و اين از على جز اسمى نداند و اكر كسى پرسد كه عمر كيست و حقيقت على ع چيست هيچ ندانند و در وادى ريش كار سخن مىرانند چنان كه كويند در زمان سلف شخصى بود على نام امّا خارجى و متعصّب بود و در شقاوت و شرارت چون عمر سعد مىنمود و و كسى ديكر عمر نام داشت و همواره علم زهد و تقوى بر سپهر سعادت مىافراشت در كرامت حال و سعادت احوال علوىمشرب و جعفرىمذهب بود و پيوسته در طاعت و عبادت عمر كرامى را صرف مىنمود من الاتّفاق على از آنجا كه شرارت داشت بر اذيّت عمر علوىمشرب همّت كماشت عمر ستوده سير از على آزار بسيار ديد و اذيّت فراوان كشيد على با وجود آنكه ايذاء و آزار بر عمر كرده بود نزد شهريار عصر رفته از عمر شكايت نمود كفت اى پادشاه دادكر داد از دست عمر فرياد از دست آن ستمكر چه عرض نمايم و چكونه زبان داد كشايم كه عمر بر من چها كرد و دمار از روزكار من برآورده است اكر از جور او شمّهء شرح دهم مصراع
صد قيامت بكذرد وان ناتمام
چون سلطان شيعهمذهب بود و در تعصّب بر سنّيان سبقت مىنمود قبل از آنكه تحقيق نمايد و طريق تفتيش پيمايد كفت كه تو راست مىكوئى و راه صدق مىجوئى زيرا كه ظلم عمر بر على ع از قديم بوده و دست جور بر علويان كشوده است آنچه عمر بر على كرده نزد عالميان عيانست
آنجا كه عيانست چه حاجت به بيانست
الآن كما كان آنكاه بر احضار عمر فرمان داد چون عمر ستودهسير حاضر شد شهريار زبان تهديد كشوده امر بسياست فرمود عمر معروض داشت كه جمال حال و چهرهء جاه و جلال سلطان زمان بخال خلود مزيّن باد كه شهريار فريب نخورد و محض اسم پادشاه را از جاى نبرد و سخنان غرضآميز هركس را استماع نكند و كلمات مدّعيان را كوش نفرمايد اكرچه نام بنده عمر است امّا كمترين بندكان امير حيدر است و اكرچه اسم وى على است ليكن از سنّيان دغلى است سلطان بعد از تحقيق و تفتيش معلوم فرمود خندان كشت و عمر را با اصناف و الطاف شاهانه بنواخت و على را ادبى بليغ نموده از دركاه خود مهجور ساخت غرض از اين كلمات آنست كه خلق روزكار كرفتار نام و پرستار پيامند تو خويشتن را از اين قيد برهان و از اسمورسم بكذر و خود را بمسمّى برسان نظم
هركه او نيكست تو نيكش شمر * خواه از نسل على خواه از عمر
آن بزركوار ديكرباره فرمود كه درين باب فصلى ديكر براى تو نقل كنم روزى يكى از مريدان خواجه عبد اللّه احرار نقشبندى قدّس سرّه از خواجه سؤال نمود كه شيعه چكونه است جواب فرمود كه جماعت شيعه مسلمان و امّت پيغمبر آخر الزّمان و از اهل ايمانند سائل ديكرباره عرض نمود كه فرقه شيعه خلفاى راشدين را لعن مىكنند و سبّ صحابه كزين مىنمايند فرمود كه دليل ايشان بر لعن و طعن چيست آنكس عرض نمود كه فرقهء شيعه كويند كه خلفاى