قديم و راجهاى لازم التعظيم بود و در كثرت دولت و افزونى جاه بر ملوك روزكار مسابقت مىنمود كويند قرب سه هزار سال مىشود كه دولت و حكومت در آن خاندان دوام دارد و هريك از ملوك اسلام كه در كشور هندوستان لواى اقتدار افراشتهاند بنا بر عدالتكسترى و رعيّتپرورى كه ايشان را بوده بر حال خويش باز كذاشتند و زيج راجه جىسنك سنك كه معمول به اهل ايران و توران و هندوستان است جدّ راجه پرتاب چند در زمان دولت محمّد شاه غازى بسته راقم كويد كه راجه پرتاب چند را ملاقات نموده و چند كاه مهمان آن راجه قدردان بوده و طريق معاشرت و مجالست آن راى عدلآراى پيموده سبب ملاقات آنكه فقير در جنكل و صحرائى كه در نواحى شهر جىنكر بود و جمعى از اهل رياضت و مجاهدهء هندوان در آن جنگل به رياضت و مجاهده مشغول بودند مدت نه ماه كموبيش با آن دراويش بسر برده آنكاه ميل به عمرانات كرده و آبادى در آن هنكام فقير برهنه و عور و از معارف دنيوى مهجور بود وقتى در خارج شهر آن ديار در تكيه از جماعت هندوان رفته و در كوشه زير درختى منزل كرفته بود من الاتّفاق راجه بعزم تفرّج سوار و بعد از سير و تماشاى دشت و صحرا جهة تفقد حال فقرا و اهل انزوا بدان تكيه رسيد و از روى شفقت و فتوّت يكانيكان احوال فقراى هندوان را پرسيد و از انعام و اكرام خويش همكى را محظوظ و بهرهور كردانيد و چون دور پرسش براقم رسيد نزديك خراميده نكاه بسيار فرمود آنكاه از مترجم كه مسلمان و يكى از ملازمان او بود استعلام نمود كه اين شخص كوشهنشين كيست و نشستن وى در آن كوشه موجب چيست مترجم بعد از استفسار معروض راى معدلتپيراى داشت كه مسلمان و از فقراى اهل ايران و از مرتاضين ايشانست راجه بعد از استماع آن كلام قريبتر آمده در حضور فقير بنشست و ابواب جاه و جلال بربست و لسان غريبنوازى بكشاد مترجم كفت كه مهراج يعنى راجهء راجها مىفرمايد كه خوش آمدى و از آمدن بديار ما رنجه شدى فقير عرض نمود كه خاندان راجه مانند خورشيد است و ذات راجه شعاع و روشنائى آن خورشيد است و چون خورشيد بتابد هرآينه شعاع آن عالميان را دريابد و اعالى و ادانى را پرورش دهد و جمادات و نباتات و حيوانات را تربيت كند پس در اين حالت اكر راجه امثال ما فقيران را تفقد فرمايد و از روى كرم نوازش نمايد از ذات خجستهصفات راجه عجب نباشد و چون مضمون كلام فقير را مترجم بعرض راجه رسانيد راجه از استماع آن كلام بسان غنچه شكفتن آغاز كرد و كلمات چند بيان نمود مترجم كفت كه راجه مىكويد از آن شهر كه برآمدى تا بملك ما درآمدى منزل به منزل خوش آمدى و قدم بقدم رنجه شدى و خاك ما را سعادت بخشيدى و زمين ما را مشرّف كردانيدى فقير معروض داشت كه دودمان راجه چون بدر تمامست و ذات راجه روشنائى آن بدر كه بر همه تابد و همه كس از ديدار آن خوشى يابد و در آن حرارت آفتاب نبود و الم كرمى در آن نباشد و صغار و كبار از مشاهدهء آن راحت بينند و خشنود گردند پس در اين حال اكر مهراج امثال ما درويشان را بنوازد و از روشنائى بدر خلق عميم خويش خورسند سازد بعيد نخواهد بود چون مترجم مضمون عرض را بر ضمير صفوت تخمير مهراج روشن ساخت راجه از شنيدن آن كلمات كمال انبساط يافته سخنان چند تقرير فرمود مترجم كفت كه راجه معروض مىدارد كه اقبال ما ياور بود و شاهد بخت چهره كشود كه به كشور ما تشريف آوردى و بوستان خاطر ما را خرّم كردى و از لقاى تو ديدهء ما روشن و فضاى ضمير ما چون كلشن شد و از حسن تقرير و كلمات دلپذير تو ما را صفائى حاصل كشت و جمال دولت ما را زينت دادى و از آمدن خود بر ملك ما منت نهادى فقير عرض نمود كه خاندان راجه چون بهار است و ذات خجستهء صفات راجه نتيجه آن بهار كه چندين كلهاى رنكارنك مىرويد و درختان شكوفهدار مىشود و زمينها سبز و خرّم مىكردد و از ديدن آنها خورد و كلان و كافر و مسلمان محظوظ و مسرور مىشوند و از مشاهدهء رياحين و كلهاى رنكين مستفيد و مستفيض مىكردند كذلك ذات راجه به چندين كلهاى اخلاق حميده آراسته
و به چندين رياحين افعال پسنديده پيراسته است و طوايف مختلفه از آن فيض مىكيرند و بىالم حرارت آفتاب و
بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 209
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص٢٠٩