زين الدّين صاحب كتاب شرح لمعه و شيخ بهاء الدّين مؤلّف كتب نفيسه از آن ديار است راقم چندى در آنجا توقّف نموده و به اشخاص خوب مصاحب بوده بذكر يك نفر ايشان مبادرت مىنمايد
ذكر شيخ فارس
ابن شيخ ناصر حاكم آن ديار بوده قرب دويست سال ابا عن جدّ حكومت نموده و چون احمد پاشاى جزّار بر آن ديار غلبه كرد شيخ ناصر ناچار شده بشيخ بشيرى سامرى پناه برده و شيخ بشير بقدم استقبال پيش آمده لوازم خدمت و محبّت بتقديم رسانيد و شيخ فارس را در قريه مشغره كه متّصل بملك جبل عامل بود ساكن كردانيد و جميع ما يحتاج شيخ را انجام داده آسوده داشت و باقدام اين حركت لواى نيكنامى در آن نواحى برافراشت راقم كويد كه شيخ فارس جوانى نوخواسته و به فضايل مردمى آراسته و از جبن و بددلى پيراسته بود و به اصابت راى و حسن تدبير و صفوت ضمير و سياست ملك بر اقران خود تفوق مىنمود روزى فقير از آن امير سؤال نمود كه باعث زوال دولت و انقراض ثروت چه بود در جواب فرمود نخست آنكه هر دولتى را نكبتى مقدّر و هر اقبالى را زوالى مقرّر است هيچ بهارى بىخزان و هيچ آغازى بىپايان صورت نبندد و دولت و حكومت مثل انسان سه حالت دارد اوّل حالت جوانى كه روز به روز در نموّ و ترقّيست دويّم حالت كهولت و آن زمان وقوف و هنكام سكونست سيّم حالت پيرى و آنوقت تنزّل و زمان رحلت است و عمر طبيعى از صد و بيست سال نكذرد مكر بنادر و آن را اعتبار نباشد ايّام رياست ما قرب دويست سال كشيده و اعتلال بر مزاج دولت رسيده بود بعد از تقدير الهى اسباب زوال فراهم آمده دشمنان قوىدست جمع شده ملك را از تصرّف ما بيرون كردند ديكر آنكه ما بعيش و عشرت افتاديم و بلهو و لعب دل داديم و زمام ملك را به كف كفايت دونان نهاديم و از احوال رعايا و برايا غافل شديم و التفات به حال دوستان و ملازمان نكرديم اراذل را بر افاضل ترجيح داديم دشمنان را دوستان پنداشتيم و دوستان را دشمنان انكاشتيم و بقول دشمنان دوستنما مغرور شده احبّا را از ميان برداشتيم و نصايح مردان كارديده را كوش نداديم و مواجب لشكر و سپاه را تعويق انداختيم و خود را در صحبت زنان و امردان مشغول ساختيم لهذا رعايا و سپاه با اعدا ساختند و دولت دويستساله را برانداختند راقم كويد كه در آن قريه كه شيخ فارس بود اكثر ايشان سامرى بودند و پرستش كوساله مىنمودند بيشتر ايشان صاحب حسن و جمال و خداوندان غنج و دلال بودند و دلبران ماهپيكر و خوبان مهرمنظر آن قريه بر شاهدان شهرى تفوّق مىنمودند كفتم طرفهحالى و شكفتاحوالى است كه آهوان شيركير كوساله مىپرستند و پرىپيكران حورلقا از بادهء محبّت كوساله ديو صورت مدام مستند از يكى پرسيدم كه اين چه حالت و اصنام سيماندام را با كوساله چه نسبت است يد بيضا را با كاو چه مناسبت مصرع
سامرى كيست كه دست از يد بيضا ببرد
چنين پاسخ داد كه هيهات هيهات بيت
مؤثر حقشناس اندر همه جاى * منه بيرون ز حدّ خويشتن پاى
كجا باطل دل مردم ربايد * كه حق كاهى ز باطل مىنمايد
آن يار طنّاز و آن دلبر عشوهپرداز در هر لباس آغاز ناز كند و در هر ناحيتى بكسوتى و در هر ولايتى به صورتى خود را جلوه دهد بيت
ديدهء بايد كه باشد شهشناس * تا شناسد شاهرا در هر لباس
مكر تو نادانى و آيهء
فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ
را نخواندهء و يا آيهء
قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ
را نشنيدهء بيت
تو مو مىبينى و من پيچش مو * تو ابرو من اشارتهاى ابرو
كسى كو را تو ليلى كردهء نام * نه آن ليلى است كز من برده آرام
كاهى از درخت انّى انا اللّه كويد و كاهى از آدم انا خالق السّماوات و الأرض بر زبان آورد كاهى در عصا اژدها كردد و كاهى از كوساله زرّين بانك برآرد كه
عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ *
آخر كوساله زرّين را كه زبان داد و دل خلق را كه ربود بيت
چو كفر و دين بود قايم به هستى * شود توحيد عين بتپرستى
بدان كايزد تعالى خالق اوست * ز نيكو هرچه صادر كشت نيكوست
مسلمان كر بدانستى كه بت چيست * يقين كردى كه دين در بتپرستى است
اكر مشرك ز بت آكاه كشتى * كجا در دين خود كمراه كشتى
نديد او از بت الّا حق ظاهر * بدين ظلمت شد اندر شرع كافر
تو هم كز رو نهبينى حق پنهان * بشرع اندر