لهذا همواره تاختوتاز بر ولايت ايران سيّما بر بلاد خراسان و قهستان و جرجان كرده و مىكنند و بملك توران و خوارزم و ساير بلاد مشرق برده و به قيمت اعلى مىفروشند اكر كسى كويد كه قرب دويست هزار بلكه بيشتر اسير از اناث و ذكور ايران در ملك تورانست شايد كه خلاف نباشد اميد از كرم كريم و لطف خداوند قديم چنانست كه جميع بندكان خويش و خلايق معصيتانديش را از ذلّ اسيرى نفس كافركيش و بندكى دنياى عقربنيش نجات دهد و رستكارى بخشد بمحمّد و إله الأمجاد
ذكر مولانا معين الدّين محمّد
راقم كويد كه خدمت مولانا در كشور حجاز و مصر و شام رسيده و ايضا در ملك روم ملاقات كرده حكيمى دانشمند و عارفى پايهبلند بود و در حكمت علمى و عملى از اكثر دانشمندان كوى سبقت مىربود چنانچه روزى براى فقير تقرير نمود كه واسطه اعتلا باعلا معارج سعادات و رابطه ارتقا باقصى مدارج كرامات حكمت است اكرچه حكمت بتقسيم اولى منقسم بعلمى و عملى است ليكن هريك مشتمل بر اقسام بسيار و محتوى بر فنون بيشمار است چنانچه كتب حكمت بشرح آن مشحون و بعض رسائل حكميّه بكشف حقيقت آن نيز مقرونست حكمت در عرف اهل معرفت عبارتست از دانستن حقيقت اشياء و اوصاف و احكام آن چنان كه باشد و دانستن اقوال و افعال اراديه بر نهجى كه مقتضى بود تصويب اقوال و تشديد افعال را بعضى از آخر تعبير كنند بقيام نمودن كارها چنان كه بايد به قدر استطاعت تا نفس انسانى به كمالى كه متوجّه آنست برسد پس حكمت منقسم شود به دو قسم يكى علم و ديكر عمل علم تصوّر حقايق موجودات بود و تصديق به احكام و لواحق آن چنان كه فى نفس الامر باشد به قدر قوّت انسانى و عمل ممارست حركات و مزاولت صناعات از جهة اخراج آنچه در حيّز قوّه باشد بحدّ فعل به شرط آنكه مؤدّى از نقصان بكمال برحسب طاقت بشرى باشد و هركه را اين دو معنى حاصل شود حكيمى كامل و انسانى فاضل كردد و مرتبهء او بلندترين مراتب نوع انسان باشد چنان كه فرمودهء حضرت باريست در آيهء
يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً
و چون علم حكمت دانستن همه چيزهاست چنان كه هست پس باعتبار انقسام موجودات منقسم شود بحسب آن اقسام و موجودات بر دو قسمست يكى آنكه وجودش موقوف بر حركات ارادى اشخاص بشرى نباشد دويّم آنكه وجود آن منوط بتصرّف و تدبير اين جماعت بود پس علم بموجودات نيز دو قسم بود يكى علم به قسم اوّل و آن را حكمت نظرى خوانند و ديكر علم به قسم دويّم و آن را حكمت عملى كويند و حكمت نظرى منقسم شود به دو قسم يكى علم بر آنچه مخالطت مادّه شرط وجود او نباشد و ديكر علم بر آنچه تا مخالطت مادّه نبود موجود نتواند بود و اين قسم آخر باز به دو قسم شود يكى آنكه اعتبار مخالطت مادّه در علم هم باشد پس بر اين وجه حكمت نظرى بسه قسم شود اوّل را علم مابعدالطّبيعه خوانند و دويّم را علم رياضى و سيّم را علم طبيعى كويند و هريك از اين علوم مشتمل است بر چند جزو كه بعضى از آن مثابه اصول باشد و بعضى بهمنزلهء فروع امّا اصول علم مابعدالطّبيعه دو فن باشد يكى معرفت اللّه سبحانه و تعالى و مقرّبان حضرت او كه بفرمان حقّ عزّ و علا مبادى و اسباب ديكر موجودات شدهاند چون عقول و نفوس و احكام و افعال ايشان و آن را علم الهى خوانند دويّم معرفت امور كلّى كه احوال موجودات باشد از آن وقتىكه موجودند چون وحدت و كثرت و وجوب و امكان و حدوث و قدم و غير آن و آن را فلسفهء اوّل خوانند و فروع او چند نوع بود چون معرفت نبوّت و امامت و احوال معاد و آنچه به دو ماند امّا اصول علم رياضى چهار نوع باشد هندسه و عدد و نجوم و تاليف و امّا اصول علم طبيعى هشت صنف بود شرح اين انواع و تفصيل اين اصناف مقتضى تطويل است و احتياج به آن نيست و قليلى از بعض اقسام حكمت نظرى اين بود كه مذكور كشت امّا حكمت عملى و آن دانستن مصالح حركات ارادى و افعال صناعى نوع انسانى بود بر وجهى كه مؤدّى باشد بنظام احوال معاش و معاد ايشان و مقتضاى رسيدن به كمالى كه متوجّهاند بسوى آن و اين نيز منقسم شود بعلم تهذيب اخلاق