تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
مناسب حال خود از روس ملتمس شد روس كفت كه اين ولايت به‌غايت تنكست و شما را ارض وسيع بايد چه به كثرت عدد و بسيارى حشم موصوف مىباشد صقلاب از روس مأيوس شده از كمارى و خزر مسئول خود را طلب كرد همان جواب استماع نمود بنا بر آن ميان ايشان محاربه و مقاتله روى داده صقلاب منهزم كشته بموضعى افتاد كه در عرض شصت و چهار درجه بود و او را ماوراى اقاليم سبعه كويند و از شدّت برودت هوا در زير زمين عمارت ساخته رحل اقامت انداختند

ذكر كمارى

وى پسر سيّم يافث بود كمارى مرد عيّاش و خوش‌معاش بود و بصيد و شكار ميل تمام داشت روزى ناكاه در اثناى شكار بحدود بلغار رسيد صحراى خرّم و جاى بانزهت ديد در همان مكان مقيم كرديد بخشندهء بىمنّت او را دو پسر بخشيد يكى بلغار و ديكرى برطاس نام كرد چون فرزندان بحدّ تميز و سنّ رشد رسيدند هريك موضعى را اختيار كرده و عمارت نموده بنام خود موسوم كردند روباه و سمور و قاقم و سنجاب بدست آوردند و از پوست آنها ملبوسات مرغوب ترتيب كردند تا اكنون جماعتى كه در آن مكانند از نسل ايشانند

ذكر روس

ولد چهارم يافث بود روس به اشارهء پدر به طرف شمال رفته مسكن كزيد و در تعمير بلاد و تكثير عباد مساعى جميله بظهور رسانيد اكنون ولايت روس مشهور و در السنة و افواه مذكورند تفصيل احوال ايشان در حرف راء مذكور مىشود

ذكر غز

وى پسر پنجم يافث بود مردى مكّار بود و در مكر و حيله از مكّاران كوى سبقت مىربود او را با ترك محاربات بزرك دست داد و شكست فاحش به طرف غز افتاد بسبب آنكه بعضى از اسباب يافث در دريا غرق شد و سنكى كه نوح ع بجهة نزول باران بيافث داده بود بدست غز آمد و هريك از برادران آن سنك را طلب كردند غز حيلتى انديشه كرده مثل آن سنك پيدا نموده همان اسم را بران نقش نموده سرانجام مهمّ بر قرعه افتاد چون قرعه بنام ترك افتاد بالضّروره سنك را تسليم ترك بايست نمود غز سنك معمول را به ترك داد و ترك صاف صادق آن سنك را بدون آنكه تجربه كند مسرور كشته در كوشه محفوظ نهاد بعد از چند سال كه ترك را به آب باران احتياج افتاد و سنك بيرون آورد هرچند طلب باران كرد به جائى نرسيد آخرالامر معلوم كرد كه غز در اين باب كيدى و مكرى كرده لاجرم با لشكر فراوان به مقاتلهء برادر خود متوجّه شد تا آن سنك را از او بازستانند و غز نيز سپاه انبوه فراهم كرده به سركردكى بىغور كه بزرك‌ترين پور او بود به محاربه ترك فرستاد و بعد از التقاى فريقين جنكى عظيم اتّفاق افتاد بيغور در انجنك بقتل رسيد و ترك بمسكن خويش بازكرديد

ذكر خرز

ولد ششم يافث بود سياحت بسيار نمود بعد از سياحت مملكت شمال به كنار بحر آمل رسيد و آن محل پسند خاطرش كرديد در آنجا شهرى خوب بنياد كرد و رسم روباه كرفتن در جهان آورد در ايّام حيات خود يكى از فرزندان او وفات كرد و چند كاه ندانست چه‌كار كند با او آخرالامر آتش برافروخته باحضار قوم خود فرمان داد و طنبور و ساير آلات لهو مهيّا كرده سرودكويان جسد او را در آتش افكندند كويند تا حال اين رسم مذموم در ميان ايشان متداولست

ذكر خلّخ

پسر هفتم يافث بود او نيز در اقصى بلاد مشرق محلّى مناسب بدست آورده و سكونت اختيار نمود و در توسيع بلاد و تكثير عباد سعى بليغ فرمود كويند بلاد خلّخ از كشور تركستان محسوب مىشود مردم آن ديار در حسن و جمال بىبدل و در صباحت‌منظر ضرب المثل شعراى روزكار و ظرفاى هر ديار است و همچنين هريك از اولاد يافث به طرفى از اطراف عالم رفته در عمارت بلاد سعى نمودند و لوازم تعمير و تكثير به عمل آوردند و بمرور دهور و كرور سنين و شهور اولاد و احفاد ايشان از حدّ فزون و از شماره بيرون شدند و لغات مختلفه در ميان ايشان پديد آمد چنانچه سى و شش لغت بر السنة ايشان جارى كشت و هيچيك از آن طايفه كلام يكديكر را فهم نمىكردند ازاين‌جهت مجموع ايشان متفرّق كشتند بعضى از ايشان به صحرانشينى معتاد شده بودند به همان طريقه سلوك نمودند و جمعى ديكر در اطراف ديار مشرق به تعمير بلاد و قصبات قيام كردند

ذكر ترك

ولد هشتم يافث بود مرد شجاع و دلير و مردانه و هنرمند و فرزانه بود لهذا يافث ترك را وليعهد خويش