تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
راء و فتح باء و سكون تاء ثانى ولايتى است روحانى از اقليم رابع و اكثر اطرافش واسع قرب دو هزار خانه در اوست و پنجاه پاره قريه مضافات اوست آبش از كاريز و هوايش بهجت‌انكيز و خاكش حاصل‌خيز و فواكه سردسيريش خوب و غلّاتش مرغوب مردمش شيعىمذهب و دلير و در بعضى اوصاف دلپذيرند چون قطب الدّين حيدر مقدّم حيدريان آنجا مدفونست لهذا آن مكان را تربت حيدريّه كويند اصل قصبهء تربت در زمين هموار واقع شده و اسحاق خان از جماعت قرائى دور آن را حصارى كشيده و به انجام رسانيده اسحاق خان اميرى عظيم‌الشّأن و كبيرى والامكان بود و در اكثر اخلاق حميده و افعال پسنديده بر امراى خراسان تفوّق مىنمود فقير وى را ديده و بصحبت آن شهريار رسيده بود تفصيل احوال ايشان را در كتاب حدائق السّياحه نوشته‌ام حاجت بتكرار نيست و شهر تربت از بلاد خراسان و در سه منزلى مشهد مقدّس اتّفاق افتاده از فواكه سيب و زردآلوى خوب دارد

ذكر ترمد

بكسر تاء و سكون راء و كسر ميم و سكون دال بلده‌ايست بهجت‌مآل از بلاد توران و محلّى است خلدنشان از اقليم چهارم آبش خوب و هوايش خرّم و در قديم شهرى بزرك بوده و چنكيز خان اهل آنجا را قتل نموده برهان الدّين مرشد شيخ بهاء الدّين پدر مولانا جلال الدّين رومى از آنجا ظهور كرده است

ذكر تركستان

بلاديست مشهور و در السنة و افواه مذكور محدود است از طرف مشرق بملك ايغور و مغولستان و از جانب مغرب بديار توران و از سمت شمال بولايت سقسين و صقلاب و از جهة جنوب بجبال تبّت و كافرستان سياه‌پوش مشتملست بر بلاد قديمه و مداين عظيمه و نواحى معموره و قصبات مشهوره و مراتع خوب و مواضع مرغوب و كوهستان سخت و جنكلهاى پردرخت در آن مكان كوهستان زياده از دشت و بيابانست و جميع بلادش از اقليم چهارم و پنجم است و سبب آبادى آنجا را چنين كفته‌اند كه چون حضرت نوح ع از طوفان نجات يافت و بر سوق الثمانين شتافت به حكم خالق بىچون ربع مسكون را بر فرزندان قسمت نمود و طرف مشرق و ميان مشرق و شمال ايران را بيافث عنايت فرمود و بدان جانب روان كرد و لوازم نصايح نسبت به فرزند خود بجا آورد يافث از پدر استدعا نموده كه او را دعائى آموزد كه هركاه خواهد باران بارد و نوح ع ملتمس فرزند را به حضرت قاضى الحاجات عرض كرد جبرئيل اجابت دعوت را اسم اعظم آورد و آن اسم را نوح ع بر سنكى نقش نموده بيافث داد روى توجّه به مقصد نهاد آن سنك را حجر المطر خوانند و تركان جدّه تاش كويند چون يافث از سوق الثمانين بيرون آمده منازل و مراحل طى نموده به كشور خود رسيد مدّتى مديد بطريق صحرانشينان اوقات كذرانيد و رسوم خوب و قواعد مرغوب در ميان آورد حضرت وهّاب يافث را دوازده فرزند ذكور عطا كرد بر اين موجب چين و صقلاب و منشج و كمارى و خلّخ و خزر و روس و سورسان و غز و مارج و ترك و هريك از فرزندان او به قطرى از اقطار عالم رفته و آنجا را معمور كرده باسم خويش موسوم نمودند و در تعمير بلاد و تكثير عباد سعى بليغ فرمودند

ذكر چين

مردى به‌غايت دانا و مدبّر بود و در مملكت خويش شهرى پديد آورد بنام خود موسوم نمود اكنون ديار چين مشهور عالم و معروف بنىآدم است در حرف جيم خواهد آمد و چون چين طبع بلند و غور در امور داشت صورتكرى و نقّاشى و جامه ملوّن بافتن اختراع نموده به فرزندان خود تعليم كرد و پيلهء ابريشم را بدست آورد اكثر صناعات كه در چين متعارفست ظاهر ساخت حضرت خداوند تعالى او را پسرى عطا فرمود و او را ماچين نام نهاد و چون ماچين به مرتبهء رشد رسيد و بالغ و عاقل كرديد چين يكى از دختران اعمام را برشته ازدواج ماچين كشيد و او را ذريّات بسيار و اولاد بيشمار به هم رسيد ماچين به مشورت پدر در قرب چين شهرى بنا فرموده باسم خود موسوم كردانيد ما در لغت ايشان مخفّف مه است يعنى خوب و بزرك و معنى ماچين همين است ماچين از كوسفندان پشم كرفتن و رشتن را به اولاد خويش ياد داد و از آن جامه بافتن بنا نهاد و مشك را از آهو او پيدا كرد

ذكر صقلاب

پسر دويّم يافث بود چون بارىتعالى صقلاب را اولاد و احفاد بسيار كرامت نمود وى بموضعى عزيمت كرده بولايت روس آمد و مقامى