تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
اوست باغات خوب و بساتين مرغوب دارد حبوب و غلّاتش ارزان و اكثر مشتهياتش فراوانست آن قصبه در ميان تلال پست و بلند اتّفاق افتاده و طرف جنوبش فىالجمله كشاده است خلقش حنفىمذهب و خوش‌مشربند و نصارى نيز دارد و عموما صاحب‌جمال و نيك‌احوال باشند راقم كويد اشخاص با معرفت و اهل طريقت در آنجا ديده شده بذكر دو نفر ايشان اقدام مىنمايد

سليمان آقا

مردى آكاه و صحبتش دلخواه بود و با وجود كثرت عمر شخصى سىساله مىنمود و نيز حالات جوان سىساله از وى ظاهر شدى امّا بحسب سيرت شيخ صدساله بودى و على الدّوام وجد و حال از ايشان ظهور نمودى روزى فقير از ايشان سؤال نمود كه چون است همواره در مقام وجد و انبساط بر يك حالى و در منزل عيش و نشاط بر يك منوالى و در سير كلشن وصال بكريم خار هجران ندارى و در كردش عالم عشق غم فرقت بخاطر نمىآرى بهاء عذار و نور رخسار و لطافت پيكر ترا سبب چيست در جواب فرمود كه چون من على الاتّصال در مقام وصال و از خيال هجران دورم ازاين‌جهت است كه اين حسن رخسار و لطافت جمال در من مشاهده مىشود فقير معروض داشت كه روشن‌تر از اين بفرما جواب داد كه چون بار غم بر دوش كسى افتاد بدرش چون هلال و شخص او چون خلال شود و چون علايق دنيوى به كسى روى نمايد و ابواب خيالات بر روى خود كشايد و در انديشهء اين كنم يا آن كنم درماند و خويش را غريق بحر غم كرداند نه قعر اندوه او را كرانه پديد و نه بساحل نجات تواند رسيد لاجرم همواره دلش غمين و خاطرش اندوهكين باشد تن ضعيف و پيكرش نحيف شود و چون كسى از ذكر حق جل و علا دور و از ياد بارىتعالى مهجور كردد و از معارف توحيد بيكانه شود و از عالم وحدت بعالم كثرت و غفلت افتد انواع رنج و عنا و اقسام درد و بلا بر آن‌كس روى دهد چون فضل حق و فيض حضرت مطلق شامل حال و متكفّل احوال من شده همكى همّت خود را در ذكر حق جلّ و علا بسته و در مراقبهء ايزد تعالى نشسته‌ام و پروردكار خود را شناخته و دل خود را از تفرقه پرداخته‌ام و مرا تمنّائى و آرزوئى در عالم نمانده و خود را از كرداب پريشانى رانده و بساحل آرام و تمكين رسانده‌ام و در مقام امن رسيده و از تدبير خلاص كرديده‌ام و ما صدق الا
إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ
شده‌ام و به غير از حق جلّ و علا نمىدانم و بجز
أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
مىخوانم و به غير انا جليس من ذكرنى بخاطر نمىكذرانم آن نور حقّ و ذات مطلق كه پاينده و خالق آزاد و بنده است و جلوهء آن ذات پاك در همه جا و بر همه كس تابنده است اكر بجانب كمالات و صفات آن ذات ديده مىشود دانسته مىكردد كه هرچه و هركس هست مظهر ذات اوست و زمين و زمان و آسمان و آنچه در اوست جلوهء جمال با كمال اوست
أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ
و اكر بجانب بىنيازى ذات آن كامل الصّفات نظركرده مىآيد حيرانى رو مىدهد مصراع
چه نسبت خاك را با عالم پاك
و چيزى بدست نمىآيد و دريافت آن عجز و انكسار روى مىنمايد كلّما ميّزتموه باوهامكم بأدقّ معانيه فهو مخلوقكم مثلكم مردود اليكم آن ذات مطلق به نوعى تجلّى نموده و به قسمى بر من جلوه كرده كه دل را از غير و غيريّت پرداخته و خانهء دل را از خيال دوئى فارغ ساخته و پستى و بلندى و غم و خورسندى و صحّت و بيمارى و خواب و بيدارى و دولت و نكبت و عزّت و ذلّت و دوست و دشمن و كلخن و كلشن و داد و بيدادى و الم و شادى همكى در برابر نظر من يكسان شده و نيك و بد و صلح و جنك و فخر و ننگ و راحت و محنت عالم و عالميان را حواله به سرنوشت و تقدير نموده‌ام اكر جميع موجودات و ممكنات را ان ذات جامع الكمالات به من دهد خرّم و خورسند نمىشوم و اكر همه مخلوقات و كائنات را از من بستاند غمكين و دربند نمىكردم همكى آنها چون سراب و مانند خواب مىدانم و هرچه از معقولات و محسوساتست جز ياد حق و ذكر جمال مطلق همه را فانى و نابود مىخوانم و من