رشك بتان خلخ و فرخار و غيرت خوبان كشمير و قندهار است من غرائب العشق اكابر و اعاظم هندوان و معارف و اعيان مسلمانان بالاتفاق براى فقير بيان نمودهاند كه در زمان اورنك زيب بن شاه جهان تاجرى از خراسان با مال فراوان به كشور هندوستان آمده به شهر بنارس وارد شده به دختر هندوئى دل داده در پى دل فتاده چهل شبانهروز كرد كوى معشوقه كردند و در آن مدّت نه كفت و نه شنيد پدر معشوقه از مشاهدهء آن حال انديشه نموده در دفع عاشق بيچاره چارهجوى كرديد و پيرهزنى را احضار كرده كفت نظم
خانهء دل ما را از كرم عمارت كن * پيش از آنكه اين خانه رو نهد به ويرانى
عجوزه كفت دل خوشدار و خاطر رنجه مدار كه اين درد را چاره نمايم و ترا از اين انديشه فارغ كردانم آنكاه حلوائى ترتيب داده نزد آن تلخكام نهاده كفت كه مركت مبارك باد مايهء زندكانى تو دركذشت عاشق بيچاره از استماع اين خبر از كوى دلبر آواره كشت و چون معشوقه به قاعدهء هر روز از جهة غسل عبادت بيرون خراميد دلدادهء خويش را نديد از نزديكان خود احوال آن دورافتاده را پرسيد كه آن بلا را چه شد و بر سرش چه آمد كفتند آن درد را از سر تو دور كرديم و از قرب تو مهجور نموديم تا غبار ننگ ان بر آينهء خاطر تو ننشيند و كرد بدنامى ضمير ترا مكدّر نسازد معشوقه از استماع اين خبر كدورتاثر خاطرش تيره كشت امّا به ظاهر كفت خوب كرديد آنچه كرديد و در باطن چندان متاثر كرديد كه كل رخسار او مانند كهربا كشت و هم در آن چند روز از غم عاشق از اين عالم دركذشت مادر و پدر آن دلبر از مشاهدهء آن حالت صداى آه و ناله بر آورده كريه و زارى كرده بالاخره موافق كيش خويش با عود و صندل در محلّ مردكان آن نازنين را سوختند چون روز ديكر آن هنكام رسيد كه معشوقه را سوخته بودند شعلهء عظيم از آن محلّ ظاهر شد و از جوانب آن مكان جولان نموده قرب دو سه ساعت در كردش بود مانند كسى كه جوياى كسى باشد كاهى سر به بالا كشيدى و كاهى به چپ و راست دراز شدى چون اين خبر عبرتاثر بكوش دور و نزديك رسيد جمله در بحر حيرت افتادند و به خدمت اورنك زيب اين امر غريب را معروض داشتند آن شهريار چند كس از عقلاى هر ديار جهة تحقيق آن كار ارسال داشت و ايشان بموجب فرموده عمل نموده به شهر بنارس آمده آن امر عجيب را مشاهده كردند مدّت دو ماه بطريق استمرار همان وقت آن شعله ظاهر شدى و قرب دو سه ساعت جولان نموده منطفى كشتى از جهة سير و تماشاى آن امر غريب هر روز ازدحام تمام در آن مقام روى نمودى تا اينكه از اتفاقات يا اينكه به جذبهء معشوقه همان هنكام عاشق ناكام كه در آن مدّت بصحرا و جنكل بسر بردى و روز و شب را به ياد معشوقه برآوردى ميل به عمارات و آبادانى كرده به آن هنكامه كذر نمود و آن شعله را به نظر درآورد به مجرد مشاهده روى به شعله كرد و شعله نيز متوجّه عاشق كشت حضّار هرچند سعى بسيار نمودند كه عاشق را از چنك شعله برهانند ميسّر نشد عاقبت شعله عاشق را بسوى خود كشيد و عاشق نيز طرف شعله دويد عاشق و معشوقه هر دو ناپديد شده بعد از آن كسى از آن شعله خبرى و از وجود عاشق اثرى نديد نعمت خان عالى كه ناظر سركار اورنك زيب بوده و از دانشمندان و شيعىمذهب و شاعر نيز بوده اين حكايت را بسلك نظم كشيده و الله اعلم بهما و بالحال بيت
عشق هردم طرفه ديكى مىپزد * عشق معروفست پيش نيك و بد
ايضا من غرائب العشق جمعى كثير از عقلاء معرفت مصير براى فقير در آن شهر دلپذير حكايت نمودند كه در زمان دولت شجاع الدّوله ابن صفدر جنك شخصى از آدمىزادكان ايران در شهر بنارس به دختر هندوئى صرّاف كه از ارباب دولت بود دل داد و جان در هواى آن دختر نهاد و در اندك زمان از عشق آن دختر بىپا و سر كرديد پدر آن دلارام از بدنامى بترسيد و چند روزى از بيرون آمدن و غسل كردن به آب كنك معشوقه را منع نمود چون عاشق صادق معشوقهء خود را چند كاه مشاهده ننمود از نزديكان آن و بر آشنا در مقام استفسار آمده ايشان جواب كفتند كه آن كوهر يكتا در بحر كنك فروشد عاشق جانباز از شنيدن اين سخن برآشفت و روى به ايشان كرده كفت در كدام محلّ و در چه مقام آن آفتاب كشور دلبرى فرورفت آن