الفرمان سلطان به حجرهء وخشور يزدان شتافتند و آنچه از اسباب و اشياء يافته بحضور پادشاه رسانيد و چون او را كشودند اشيائى كه علماء و دانشمندان پنهان كرده بودند ظاهر كشت پادشاه از مشاهدهء آن خشمگين شده بزردشت بنياد خشونت نهاده پيغمبر خدا از ملاحظه اشياء در حيرت افتاده كفت كه مرا از اين احوال خبرى و از اين امور اثرى نيست شهريار تحقيق كند كه باعث اين كيست سلطان دربان را احضار نموده ازو تفتيش فرمود دربان بىايمان عرض كرد كه فاعل اين فعل ناپسند خداوند استا و زند است شهريار از اين برآشفت و به وخشور يزدان كفت كه اين كيسها را از آسمان نياوردند كه در زير بالين تو پنهان كنند آنكاه از كمال خشم استا و زند را بر زمين انداخت و بركزيدهء ايزد را محبوس و مقيّد ساخت چون مدّت يك هفته بر اين بكذشت شهريار را بارهء بود كه در رفتار بر باد سبقت كرفتى و پادشاه آن اسب را بسيار دوست داشتى و در تيمار و محافظت او دقيقه نامرعى نكذاشتى صبحكاهى ملازم ان بارهء بادپيما به سروقت او رسيده قوايم اربعه آن باره را در شكم فرورفته ديد همان لحظه واقعه را بعرض سلطان رسانيد چون پادشاه به پايكاه آمد باره را چنان مشاهده نمود زمرهء حكماء و اطبّاء و بيطاران را احضار نموده از حقيقت آن استفسار نمود همهء دانشمندان در معالجهء آن حيوان سعى و اهتمام نمودند به جائى نرسيد و شهريار با كمال دلتنكى و آزردكى بحرم بازكرديد و از غايت غم و الم چيزى نخورد و شبانروزى با كدورت بسر برد بنابرآن غذاء غدا و عشا به وخشور خدا نرسيد چون حاجب وظيفه را حاضر كردانيد احوال اسب را نيز بعرض رسانيد وخشور خدا وخشور بحاجب فرمود كه به خدمت شاه عرض كن كه چارهء آن باره را من مىنمايم و تو را از اين اندوه خلاص مىكنم روز ديكر پيام زردشت را به خسرو ايران رسانيد پادشاه از اين خبر مسرّتاثر خرّم كرديده فرمود كه زودتر وخشور را به دركاه رسانيد اميد چنانست كه مرا از اين اندوه برهاند حاجب به خدمت زردشت آمده عرض نمود كه سلطان خواهان حضور شماست وخشور خدا نخست بحمّام رفته بدن خويش را طاهر ساخت آنكاه بمجلس شهريار پرتو التفات انداخت خسرو زمان وخشور يزدان را نزد خود جاى داده احوال باره را بازنموده كفت بيت
تو كر زانكه بىشبهه پيغمبرى * مر اينباره را باصلاح آورى
وخشور به خديو زمان فرمود كه اكر در چهار كار با من پيمان نمائى چهار دست و پاى اسب را به سلامت مشاهده كنى شهريار كفت آن كدامست وخشور فرمود كه در بالين باره تو را آكاه نمايم بعد از آن همراه پادشاه به پايكاه آمده كفت اى پادشاه بدان كه يكى از آن چهار اينست كه زبان را با دل يكى كنى و كواهى دهى كه من فرستادهء يزدانم و يقين دانى كه رسول خداوند جهانم كشتاسب قبول نمود آنكاه زردشت پيش ايزد تعالى بناليد و دست خود بر دست باره ماليد و دست راست باره از شكم بيرون آمد شاه و تمامى سپاه بر وخشور إله آفرين كفتند وخشور فرمود دويّم آنكه فرزند خود اسفنديار را بكوئى با من پيمان كند و در تقويت دين و آشكار كردن آئين كمر بندد اسفنديار عهد نمود آنكاه وخشور دعا نموده پاى راست باره از شكم برآمد بعد از آن به خسرو ايران كفت كه مطلب سيّم آنكه بانوى شهريار به رسالت من اقرار آورد بانوى بانوان نيز قبول نمود وخشور زبان بدعا كشود پاى ديكر اسب از شكم اسب برآمد آنكاه پادشاه را فرمود كه مقصد چهارم آنست كه دربان را طلب نمائى و تحقيق آن فرمائى كه اسباب سحر و افسون را كدام كس بوثاق من نهاده و باب حجره مرا كدام اهل نفاق كشاده است خسرو ايران دربان را احضار فرموده به وعده و وعيد و تطميع و تهديد از حقيقت حال استفسار نمود دربان جز راستى چارهء ديكر نديد لاجرم داستان علماء و دانشمندان را و رشوت دادن ايشان و پيمان كرفتن بر كتمان آن من اوّله الى آخره بعرض شاه رسانيد شهريار زمان از سخن دربان برآشفت آنكاه جلّاد را فرمان داده آن كروه مكروه را بدار عبرت كشيدند بعد از آن وخشور دعا كرده دست ديكر اسب از شكم اسب برآمده شاه و سپاه بكيش زردشت كرويدند شهريار سرور وى پيغمبر خدا را