تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
براى نفع كثير جائز و توقّف در امثال اين امور لا جايز است از اين‌كونه كلمات در ميان آوردند و در دفع او انديشه‌ها كردند و ندانستند بيت
چراغى را كه ايزد برفروزد * هرآن‌كس پف كند ريشش بسوزد
روز ديكر بموجب وعده مهتران ملّت و سروران دولت بمجلس شهريار حاضر شدند و در الزام وخشور به نيروى يكدكر راى زدند در آن اثنا وخشور خدا به انجمن شهريار خراميده مجلس را از وجود دانشمندان آراسته ديد بفرمان خديو زمان در قرب سلطان منزل كزيد علماء و حكماء بنياد مناظره و مجادله نمودند هرچند طريق سعى و اهتمام پيمودند آخرالامر عاجز و ملزم شدند و بجهل و قصور خويش اعتراف كردند ابواب مكاره بسته لب نفاق كشودند كشتاسب وخشور را آفرين كفته پيش خواند و پايهء قدرش را بايوان كيوان رساند زردشت والامقام به شهريار فرمود كه اى پادشاه بدان و آكاه باش كه من رسول يزدانم و فرستادهء خداى زمين و آسمانم خداوندى كه زمين و آسمان و عرش و ستاركان و جواهر و اعراض و عقول و نفوس آفريد و زمان و مكان و طبايع و كوهر آخشيجان و مواليد سه‌كانه و سقم و صحّت و جميع محسوسات و معقولات را از كتم عدم بعرصهء وجود رسانيد و ترا مملكتى چنين و سلطنت زمين و شوكت وافر و دولت متكاثر و عقل دوربين و فكر متين داده و امراى زمان و حكماى جهان و علماى روزكار و عقلاى هر ديار و سران سپاه و لشكريان كينه‌خواه سر بر خط فرمان تو نهاده مرا به راستى و درستى جهة ارشاد و هدايت عباد ارسال كرده و نزد تو فرستاده آنكاه كتاب استا و زند را از بغل بيرون آورده به شهريار كفت كه ايزد تعالى اين كتاب را به من ارزانى داشته بايد كه به اين فرمان بكروى و سخنان مرا از دل و جان بشنوى كه سود تو در ان و كار تو به سامانست و اكر فرمان من نبرى ترا زيان رسد و سود نخورى اكنون و تامّل بينديش نماى و در عاقبت خويش انديشه فرماى خسرو ايران فرمود كه بر اين مدّعا چه برهان دارى و بر اين ادّعا چه بيان مىآورى وخشور خدا كفت كه از معجزات من يكى اين كتابست و آنچه آدمى را ضرور است در آن فصل و بابست خديو ايران كفت از آن كتاب فصلى بخوان و كلمات چند بسمع من برسان زردشت از استا و زند بابى چند كشود و فصلى نزد شهريار خواند خسرو نامدار در آن ساعت چنان كه بايد نه‌پسنديد و بر آن كلام سماوى نكرديد و كفت تو دعوى بزرك و ادّعاى سترك نمودى و بر كيش تازه و ملّت جديد زبان كشودى اين بتعجيل راست نيايد و اين باب بمفتاح شتاب نكشايد چند روزى بكنه اين كتاب غور كنم و تو بر سبيل عادت خويش بيا و در ظلّ عاطفت ما بياسا آنكاه وخشور بسراى خويش معاودت كرد و بر عادت خود روى توجّه به عبادت آورد و علماء و دانشمندان از وخشور يزدان به‌غايت رنجور شدند و بطريق معهود مجمع ساخته در هلاك او راى زدند اكرچه مكر و دروغ ايشان يك‌چند فروغ يافت و وخشور ايزدى به زندان شتافت عاقبت كار حضرت كردكار بركزيدهء خويش را فيروزى داد و آن بىعاقبتان را بديار او بار فرستاد و بيان اين سخن آنكه چون وخشور يزدان نزد شهريار زمان آمدى مفتاح وثاق را به دربان سلطان تسليم نمودى روزى دانشوران دربان را فريب داده كليد را از وى كرفته در حجره را كشادند و چيزهاى پليد مانند موى و خون و استخوان مردكان و امثال آن در خريطه كرده زير بالين وخشور نهادند بعد از آن با دل خرّم نزد خسرو عجم شتافتند و شهريار دانش‌پژوه را در مطالعهء استا و زند يافتند و وخشور را در پيش شاه ديده از غايت حسد زبان طعن كشاده كفتند كه اى شهريار اين كتاب را مخوان كه همه سحر و افسون و اين مرد به افسونكرى مفتون است و به نيرنك و حيل دل پادشاه ربع مسكون را نرم كردانيده و خلق را شورانيده است و مىخواهد كه در جهان فتنه و شور اندازد و مردم را از كيش و ملّت آباء و اجداد خويش دور اندازد كلمات زند و استا واهى و سخنان پازند از عين كمراهى است اين زنديق خود را صديق مىخواند و ملحديست كه خويش را موحّد مىداند صلاح دولت پادشاه آنست كه از دمدمهء اين مرد فتنه‌جوى از جاى نرود و به سخن اين ساحر شور طلب نكرد و چون خديو زمان از دانشمندان اين سخنان استماع نمود فى الفور بتفحّص وثاق وخشور امر فرمود ملازمان حسب