تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
و همكى در حلقه ارادت و اخلاص درآمدند و ديكر آنكه از جمعى از ثقات استماع افتاد كه عبد الحسين خان كه فرمانفرماى بلوكى از بلوك كرمان بود بسبب مخالفت آن جناب بنكال و عذاب ابراهيم خان كرفتار شد و هم در غربت وفات يافت و عبد الحسين خان نيز نزد فقير بر اين مطلب اذعان نمود و زبان اعتراف بجرم خود كشود و ديكر آنكه جناب منير على شاه سلّمه اللّه و ابقاه كه سيّد جليل القدر و عارف منشرح الصّدر است براى فقير حكايت نمود و جمعى ديكر نيز بيان نمودند كه سبب رحلت آن بزركوار بجوار حضرت كردكار آن شد كه چند دينار در خانه آن بزركوار مفقود كشت آن جناب جمعى را كه حاضر بودند مخاطب ساخته فرمود كه بايد وجه پيدا كردد و سرقت‌كنندهء آن نادم و تائب شود و از اين عمل ناشايسته كه در خانهء ما اقدام نموده توبه كند در اين باب سه روز مهلت است و اكر در اين مدّت پيدا نشود و عامل اين عمل نادم نكردد چشم همكى را كور و خود را از همه مستور خواهم نمود بعضى از حضّار عرض كردند كه جناب ايشان هركز بمال دنيا مايل نبودند سرّ اين چه خواهد بود در جواب فرمود كه سخن همانست در خانوادهء صدق و صفا و در طريقه حضرت مولى سرقت و دروغ كناهى بزرك و خطائى ستركست در شب روز سيّم كه روز موعود بود شب را تا صبح بيدار و مشغول عبادت حضرت كردكار بوده و كاه‌كاه به آسمان نكران و همواره لا حول كويان شب را تمام نموده و صبح بحمّام تشريف برده و تنوير كرده و خضاب فرموده و از هركس از دوستان طلب حلّيّت نموده تشريف به ورزش‌خانه آورده و كمال انبساط و خوشوقتى كرده و از آنجا بيرون آمده به خانه يكى از مخلصان وارد شده ردا بر سر كشيده و همان وقت جام
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ
سركشيده رحمة اللّه عليه

ذكر بكتاش ولى

قريه‌ايست قصبه‌مانند و محلّى است دلپسند قرب پانصد باب خانه در اوست و چند مزرعه مضافات اوست آن قريه ما بين قونيه و قيصريّه اتفاق افتاده و جوانب اربعه‌اش كشاده است از بلاد اناطولى است چون حاجى بكتاش ولى در آن قريه مدفون شده لهذا آن مكان را بنام آن بزركوار خوانند سكنهء آنجا همكى غالىمشرب و شيعىمذهب‌اند مردمش ترك‌زبان و مخلص درويشان و معتقد ايشان راقم چند يوم در آنجا بوده و با بزركان آنجا صحبت نموده

ذكر حاجى بكتاش ولى

بطريق اجمال پوشيده نخواهد بود كه آنچه از طايفه بكتاشيه معلوم و از كتب اخبار مفهوم شده آنست كه حاجى بكتاش به چند واسطه از اولاد على الرّضا عليه التّحيّة و الثنا است و نيز طريقت آن بزركوار بشيخ معروف كرخى قدس سرّه مىرسد و مولد و موطن آن جناب خراسان بوده و جذبة من جذبات الحقّ ايشان را ربوده مدّتها بىسروپا در دشت و صحرا كرديده در حدود سنهء هشتصد و شصت هجرى بروم رسيده در آن‌وقت خوندكار آن كشور سلطان مراد خان ابن اور خان ابن عثمان بيك بوده و بتوجّه آن بزركوار طايفه نيكى چرى در آن ديار ظهور نموده بسبب آنكه وقتى با فرنكان محاربه و مقاتله داشت و در آن حرب لواى فتح و نصرت برافراشت و با غنايم موفور بدار الملك رسيد و خمس غنايم عايد سلطان كرديد از جمله غنايم صد هزار نفر غلام بود سلطان به خدمت آن جناب عرض نمود كه لشكر اسلام در غايت قلّت و سپاه كفّار در نهايت كثرتست اكر بر كثرت مجاهدان و جمعيّت ايشان همّت نمائى و غلامان را بر ملّت بيضا دعوت فرمائى از الطاف ولايت‌مآبى بديع نخواهد بود آن جناب بنا بر الهام غيبى و استدعاى سلطان غلامان را بدين اسلام دعوت كرد و لوازم موعظت و نصيحت بجا آورد لهذا به اندك روزكارى بيمن انفاس قدس اساس ايشان مجموع غلامان بتشريف اسلام مشرّف شدند و به دايرهء ملّت بيضا درآمدند و آن جناب زبان دعاى خير بر ايشان بكشاد و آن طايفه را به نيكى چرى نام نهاد يعنى لشكر جديد زيرا كه نيكى بمعنى جديد و چرى بمعنى سپاه است و از بركت دعاى آن بزركوار يوما فيوما در ترقّى و تزايد بودند به مرتبه كه خوندكار روم بىمشورت نيكىچريان مشيت مملكت نمىنمود تا آنكه بموجب آيه كريمه
إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى
آن فرقه با سلطان محمود خان در سنه هزار و دويست