و قبيح مىنمايم و در صدد عداوت پيرش برمىآورم و ابدالدّهر زير بار ادبارش مىكذارم منم عجمى كه در نفس مريد رجوع مىكنم كه پير را پست مىانكارم منم حمق صلاح خالص يعنى اعتقاد ناقص منم تشكيك در خيال سالك در وقت امتحان كردن پير او را كه پير را اسناد مىدهد بجهل و غوايت از راه هدى منم طالب مرشدى كه تابع راى من باشد يعنى نيّت من او را حسب الخواهش من بتراشد منم جمعيّت از هم پاشيده يعنى محبّت ناتراشيده منم مريد هرجائى يعنى ارادت خودرائى كفتم انسان از تو چه وقت ايمن است كفت آنوقت كه فنا فى اللّه كشت و از خيال ما سوى دركذشت و در تحت حكم انسان كامل برآمد و از انديشهء اين و آن خلاص شد و صلّى اللّه على محمّد و آله اجمعين و له من اشعاره
چار وادى در محبّت بس به كار * زانكه القاب حروفش هست چار
وان بر عشّاق بىبرك و نوا * حبّ و ودّ و ديكران عشق و هوا
پاىها هريك در اين ره واديست * هر قدمشان ماتمىّ و شاديست
ماتمش چبود سر افشاندن به راه * شاديش قرب و قبول پادشاه
هين بيان حبّ نخستين واديست * هر قدمشان ماتمىّ و شاديست
وادى حبّ است تو سهلش مكير * مانده سركردان براهش چرخ پير
اى بسا تن كز مغيلانش هلاك * اندرين وادى فتاده چاكچاك
صد هزاران كاروان در ره بمرد * وين بيابان را به پايانش نبرد
ريك اين صحرا مكر كوه بلاست * كش بهر كامى هزاران مبتلاست
نى غلط كفتم به روى يكدكر * اوفتاده خستكان را پا و سر
جان پاكان بس در اين ره كشته خاك * خيزد از خاشاك و خاكش جان پاك
اين بيابان رمزى از دوّم لقب * كان بود وادى ودّ اى منتخب
دويّمين پايه ز تخت پادشاست * كه ز دل او را به دوّم خانه جاست
خانه دل هست هفت اى سينه صاف * صدر و قلب است و سيم خانه شغاف
پس فؤاد و مهجة القلب از يقين * پس سويدا پس جنانش هفتمين
نور ود آمد بحبّ كرديد يار * جان و دل را داد آرام و قرار
هان ز القاب محبّت سيّمين * كان بود عشق آورم شرح مبين
هركه عاشق كشت او هركز نمرد * چون دلش از چشمهء خضر آب خورد
عشق باشد حبّ و ودّش چون دو بال * در هواى حسن هو جلّ جلال
شاهباز عشق پر را باز كرد * در هواى صيد كه پرواز كرد
كشكشانش برد تا سوى هوا * از محبّت چارمين القاب را
آن هوا كز حب و ودّ عشق خواست * آن هوا محبوب ذات كبرياست
آن هوا نه كز هواى نفس خواست * آن هوائى كز ولاى پادشاست
آن هوائى كاصفيا را صفوتست * آن هوائى كاتقيا را قربتست
متّقين را عين قربت آن هوا * زانكه تقوى زهد شد از ما سوى
اندرين وادى كه نام او هواست * يكقدم باشد فنا ديكر بقاست
آن فنا نه كر غم دنيا بود * آن فنا كاندر ره مولا بود
چه غم دنيا محسوس الزّوال * چه غم حورا و غلمان در خيال
حور و غلمان هست وجه اللّه يقين * كلّ شىء هالك الّا وجه بين
غير وجه اللّه باقى هست نيست * اندرين ميخانه ساقى هست نيست
ساقى باقى چه وجه اللّه ماست * فانى باقى دل آكاه ماست
مخفى نماند كه از آن بزركوار كرامات بسيار و خوارق عادات بيشمار بطريق تواتر منقولست به مرتبه كه نزد اولو الالباب چون آفتاب روشن است و بر ارباب دانش مخفى و پوشيده نيست منجمله جمعى كثير از اهل ايمان براى فقير در كرمان حكايت نمودند كه ايشان براى العين مشاهده كرده بودند كه فرزند يكى از دوستان و ارادتكيشان آن جناب در حال احتضار و شرف موت بوده و تعلّق خاطر به آن فرزند بسيار داشته و آنچه از دوا و معالجه كرده بود مفيد نشده آخرالامر مايوس كشته به خدمت آن جناب آمده با عجز و انكسار حال بيمار را عرض نمود بر سر بالين فرزند خود آن جناب را تكليف نمود جمعى كه قطع اميد از حيات بيمار كرده بودند پنهان و آشكار اظهار نمودند كه بر بالين مرده طبيب آوردن چه فايده دارد و آن جناب بعالم مراقبه رفته اندك زمان توجه فرموده بعد مىكويد كه فرزند شما را بارىتعالى شفاى عاجل كرامت فرمود چون حسبالامر آن جناب بر سر بالين مريض حاضر شدند او را در مهد صحّت مشاهده نمودند هماندم والدين بيمار و اقرباى بعد از مشاهده چنان كرامت لوازم حمد و شكر الهى را بتقديم رسانيده