تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
شاه ابن ملك احمد بحرى و بقولى برهان نظام شاه ابن ثانى حسين نظام راقم كويد اكرچه آن شهر به نظر نرسيده امّا خاكش مشاهده كرديده و مردم برهان‌پور را مكرّر ديده است

ذكر بربر

نام سه موضع است يكى سمت مغرب و ديكر طرف مشرق امّا آنكه بربر مغرب است مملكتى است عظيم و كشوريست از قديم و مشتملست بر بلاد بسيار و قصبات بيشمار و نواحى دلكشا و قراى بهجت‌فزا و جبال راسيه و تلال عاليه از اقليم دويّم و بعضى از سيّم هواى وى بعضى حار و بعضى سازكار و سكنه‌اش همكى قوم عرب و مالكىمذهب و شجاع و دلير و در بعضى صفات دلپذيرند اكرچه راقم آنجا را نديده امّا در مكّه معظّمه و مدينه منوّره و قاهره مصر اهل بربر بسيار ديده و با ايشان صحبت نموده ذكر نسب آن فرقه در حرف عين خواهد آمد

ذكر شيخ خير الدّين على

آن جناب ساير بوستان حقايق و داير كلستان دقايق بود و در سياحت كلزار معارف و لاله‌زار لطائف كمتر سياحى به آن بزركوار برابرى مىنمود باغ جهان ديده و در خيابان تحقيق كرديده و رياحين معرفت چيده بود و در روضه حكمت ميوه‌هاى معانى خورده و از محلّ دانش رطب بينش برده و در سايه بيد تجريد آسوده بود و در چمن عرفان و كلشن ايقان ايام چند كردش كرده و روزكار بسيار با طايران فردوس شهود و مرغان خلد ودود هم آشيان بود روزى فقير به خدمت آن طاير اوج معرفت عرض نمود كه اكر از كلهاى نصايح و رياحين مواعظ دماغ جان را معطّر سازى از نسايم الطاف حضرت تو بديع نخواهد بود در جواب فرمود كه كلهاى مواعظ آنكاه توان بوئيد كه دماغ جان به زكام غرض كرفتار نباشد و فواكه نصايح آن زمان تناول توان كرد كه باطن شخص به مرض هواجس نفس ممتلى نبود كفتم اى بلبل باغ معرفت مرغان فطرت جمله قافيه‌سنجان قصيدهء توحيد و بامر كلّ مولود يولد على الفطرة بذله‌كوى عالم تجريدند تو بخواطر هر زاغ و زغن الطاف خود را وامكذار و شاخ كل موعظت را از درويشان دريغ مدار پاسخ فرمود كه من ترا نصيحت مىكنم و موعظت مىنمايم بايد كه تو آن را بىزياده و نقصان به عمل آرى و از كفتار من هيچ‌كونه مهمل و معطّل نكذارى نخست آنكه در هيچ حال لا مذهب و لا قيد نباشى و كوشهء دل را به تيشهء لا مذهبى نخراشى و كلام الصّوفى لا مذهب له را دليل خود نكردانى و كلمات واهيهء ملحدان بر زبان نرانى و خويش را در پل الحاد نيندازى و كلمهء ليس فى الوجود الّا اللّه را حجّت نسازى و از اهل اتحاد اجتناب و احتراز لازم شمارى و آيهء
وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ
را دليل نيارى و طريق عقايد اصحاب حلول نپوئى و بر آيهء
أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ
استمساك نجوئى نظم
حلول و اتّحاد اينجا محالست * كه در وحدت دوئى عين ضلالست
و بر مذهب تناسخ و ارباب ان اعتقاد ننمائى و آيهء
ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها
را دليل خود نفرمائى نظم
تناسخ زان سبب شد كفر و باطل * كه آن از تنگ‌چشمى كشت حاصل
و درويش بىكيش و فقير روسياه نباشى و كلام الفقر اذا تمّ فهو اللّه و سواد الوجه فى الدّارين درويش را جهة روسفيدى خويش نتراشى و نامقيد و لاابالى نكردى و سخن القيد كفر و لو باللّه را حجّت خود نكنى و بر كفتار بسيار لسان نكشائى يعنى من عرف اللّه طال لسانه و نيز مانند نقش كرمابه نكردى يعنى من عرف اللّه كلّ لسانه و دعوى شيخى و مقتدائى از خودرائى ننمائى و خبر كلّكم راع و كلّكم مسئول عن رعيّته را برهان خود نفرمائى و برود كسان مانند بوالهوسان عشق نبازى و مضمون المجاز قنطرة الحقيقة را دليل نسازى و چون احمقان و ابلهان خويش را نكردانى و حديث اكثر اهل الجنّة البلهاء براى مردم نخوانى و لاف كرامت و صاحب‌نفسى نزنى و خبر الطّرق الى اللّه بعدد انفاس الخلائق را دليل نكنى و خود را شكسته‌دل بخلق ننمائى و به آواز ضعيف و كردن كج خويش را نيارائى يعنى انا عند منكسرة القلوب و خمر و فقاع را بر خود مباح نكردانى و آيهء
وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً
بر زبان نرانى و متمّم آيهء
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ
را