تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
بر راى آدمى منوط و امور خير و شر بر تدبير ايشان مربوطست بيت
خويشتن را نمىشناسى قدر * ورنه محتشم كئى اى صدر هم خلف‌زاده هم خليفه نسب * نه ببازى شدى خليفه لقب ذات حق را مهينه اسمى تو * كنج تقديس را طلسمى تو به بدن درج اسم ذات شدى * بقوى مظهر صفات شدى سر موى ترا دو كون بهاست * زانكه هستى دو كون بىكم‌وكاست قالبت قبه‌ايست اللّهى * ليك در جُبّهء نه آكاهى مشكل عالم از تو آسان شد * دد و دام از دمت هراسان شد سنك چون موم زير تيشهء تست * آب و آهن يكى ز پيشهء تست پوست بيرون كنى ز شير و پلنك * وز هوا بركشى عقاب و كلنك نه فلك در دل تو دارد كُنج * با كواكب و ليك در يك كُنج كر زمانى به ترك و تاز آئى * به روى تا بعرش و بازآئى ليس فى جبّتى توانى كفت * دين انا الحق تو مىتوانى كفت كاه عبدى و كاه معبودى * چه عجب چون غلام محمودى آفرينش تمام كشت به تو * خاك ز افلاك بركذشت به تو بيش از اين كرد و حرف برخوانى * ترسمت برجهى كه سبحانى
و صلّى اللّه على محمّد و آله اجمعين

در بيان مذهب ابليسيان

پوشيده نماند كه جمعى از آن جماعت را ديدم كه ابليس را به بزركى ستودندى و بندكى و پرستش او نمودندى او را طاوس الملائكه كفتندى و فرمان او را از دل و جان پذيرفتندى يكى از بزركان آن طايفه را كفتم كه ابليس كيست و وجه بندكيش چيست جواب داد بدانكه خردمندان از درك او حيران و دانايان در وادى معرفت او سركردانند اما ارباب عرفان و اصحاب ايقان در صفات او سخن كفته‌اند و در تحقيق را چنين سفته‌اند لو اظهر نوره للخلق لعبد بالإلهيّة يعنى اكر ابليس نور خود را بخلق ظاهر كردانيدى هرآينه او را به خدائى پرستيدندى در عين پيدائى از همه مستور و از غايت نزديكى از همه دور بر افعال آدمى دانا و بر اعمال ايشان بينا و بموجب خبر انّ نور ابليس من نار العزّة حضرت عز و جلّ ابليس را از نار عزّت آفريده است آيهء
أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ *
شاهد مدّعاست و بمضمون اعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم پاسبان دركاه الوهيّت كشته و به حكم
وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ
بر آدميان فرمانرواست و بامر
فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ *
تا روز قيامت سلطنتش بىزوال و فناست لهذا او را به بزركى ستايش نمودن و طريق بندكيش پيمودن سزاست پرسيدم
وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ *
وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلى يَوْمِ الدِّينِ
را چه معنى است در جواب كفت مراد از كافر ساتر است چون جلال ساتر جمال است و رحمت صفت جمال و لعنت صفت جلالست هر دو صفت در كارند و چون روز دين شود مصراع
هر دو يك كردد اى نكوكردار
اكنون بسيط جهان بساط اوست و عرصهء كيتى نزل و سماط اوست بازار هفتاد و دو ملّت ازو با رونق و كاروبار جهان و جهانيان ازو منشق كعبه و كشت ازو معمور و خوب و زشت عالم ازو مسرور اكر كفر است ازو نظام كرفته و اكر اسلامست ازو انتظام پذيرفته اكر عالمست طريق او جويد و اكر واعظست ازو سخن كويد اكر ترساست ناقوس او نوازد و اكر يهود است او را قبله سازد بيت
اين جهان چون كوى در چوكان او * خلق عالم جمله در فرمان او كبر و ترسا و يهود و جمله مغ * جمله را رو سوى آن سلطان الغ
هركه از وى روى انقياد برتافت ابدالدهر طريق نجات نيافت آرى هركه از نظر شاه افتاد باب محنت بر روى خود كشاد و هركه به دركاه عالم پناهش شتافت بر مراد خويش دست يافت از لطف او بود قابيل هابيل را قتل نمود و فرعون چهار صد سال پادشاهى كرد و شدّاد چنان بهشتى ساخت و نمرود پانصد سال پادشاهى و ضحّاك هزار سال رشتهء سلطنت يافت بخت‌النصر بزركان يهود را بقتل رسانيد و چنكيز خان عالمى را هلاك كردانيد و بنى اميّه هزار ماه خلافت نمودند و بنى عبّاس زياده بر پانصد سال طريق حكومت پيمودند حجّاج را كه ديدى و ابن زياد را كه شنيدى ياجوج و مأجوج لشكر آن بزركوارند و ترك و تاجيك و عرب و عجم او را فرمان‌بردارند حاصل آنكه اكثر جهانيان كه هستند شيطان را مىپرستند و دل به هواى او داده‌اند و سر در فرمان او نهاده‌اند آنكه بندهء او نيست كيست و كسى كه فرمان نبرد چون زيست ديكرباره پرسيدم
فَبِعِزَّتِكَ
بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 115 | زين العابدين شيروانى