وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي *
از روح خويش به دو دميد و او را به خلعت
إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً
تشريف ارزانى داد و تاج
خلق اللّه آدم على صورته
بر فرق همايونش نهاد و بر سرير
وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ
نشانيد و مسجود
فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ *
كردانيد و به حكم
وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ
نيك و بد را به حكم او درآورد و در ذات او اسماء متقابله و صفات متضاده درج كرد آنكاه آمر و مامور و ناهى و منهى و ساجد و مسجود و عابد و معبود كشت وصيت دورباشش از زمين و زمان و خورد و كلان دركذشت و به حكم
فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ
امور خير و شر و نفع و ضرر و تفويض كرد بامر
لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى
بر هرچه اقدام كند خواهد ديد بهشت و رضوان و حور و غلمان باعمال انسان مقرّر نمود
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ
و عذاب جحيم و دوزخ پرحميم را بر افعال آدمى مقدّر فرمود
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ *
او را فاعل مختار و عامل باقتدار ساخت
كُلُّ امْرِئٍ بِما كَسَبَ رَهِينٌ
و بر جنود قبايح و محاسن مبسوط اليد كردانيد
مَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِأَنْفُسِهِمْ
در جهان آنچه بود مسخر آدمى نمود
أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ
جَمِيعاً
مثنوى
آدمى بر خنك كرّمنا سوار * بر كف دركش عنان اختيار
هفت كردُون پايهء ايوان او * جز و كل در حيطهء فرمان او
كشته او مختار اندر خير و شر * شد مميّز درك او بر نفع و ضرّ
اختيارى هست در تو بىكمان * حسّ را منكر نكردد كس عيان
سنك را هركز نكويد كس بيا * وز كلوخى كس كجا جُويد وفا
آدمى را كس نكويد هين بپر * يا بيا اى كور در من مىنكر
هيچ عاقل مر كلوخى را زند * هيچ با سنكى عتابى كس كند
عقل كى حكمى كند بر چوب و سنك * مرد جنكى كى زند بر نقش چنك
هيچ دانا هيچ عاقل اين كند * با كلوخ و سنك خشم و كين كند
كفت يزدان ما على الاعمى حرج * كى نهد بر ما حرج ربّ الفرج
امر و نهى خشم و تشريف و عتيب * نيست جز مختار را اى پاك جيب
جُمله قرآن امر و نهى است و وعيد * امر كردن سنك را هركز كه ديد
خالقى كه اختر و كردون كند * امر و نهى جاهلانه چون كند
كر شتربان اشترى را مىزند * آن شتر قصد زننده مىكند
خشم اشتر كى بود با چوب او * پس ز مختارى شتر برد است بو
عقل حيوانى چه دانست اختيار * هين مكو اى عقل انسان شرم دار
اينكه فردا اين كنم يا آن كنم * اين دليل اختيار است اى صنم
جملهء عالم مقرّ اختيار * امر و نهى آن بيار و اين ميار
من طلب شيئا و جدّ وجد
آدمى آنچه خواهد كند و آنچه نخواهد نكند اكر چنين نبودى هرآينه تكليف عبث بودى و امر و نهى لغو و بيهوده نمودى مثل آنكه پادشاهى كسى را بولايتى امير كند و او را قدرت و اختيار ندهد و دست تصرّف نداشته باشد خردمندان بر آن پادشاه مىخندند و بر فعل او انكار مىكنند ديكر آنكه بارىتعالى عالم ملك و ملكوت را بىزياده و نقصان تمام خلق نموده و با حسن وجه ايجاد فرموده است و اكرنه لازم مىآيد كه عالم و آدم ناقص و ناتمام بوده باشد و همه وقت محتاج عمارت بوده باشد راقم روزى از يكى از ايشان سؤال نمود كه بسا شخصى امرى را اراده مىكند و در آن سعى بليغ دارد و حالآنكه آن امر صورت نمىبندد و بسى چيزى را نمىخواهد و در نشدن او جدوجهد مىنمايد و حال آنكه بفعل مىآيد حقيقت اين چكونه است در جواب فرمود آنكس در امر مخصوص مبالغه نكرده و لوازم اجتهاد بجا نياورده و بمضمون نظم
ادخلوا الأبيات من ابوابها * اطلبوا الارزاق من اسبابها
عمل ننموده و طريق
من طلبنى وجدنى
نهپيموده و باب
من قرع بابا و لجّ ولج
نكشوده لاجرم جمال شاهد مراد نديده و بمطلوب خويش نرسيده مثلا اكر كسى خواهد هزار من بار بردارد و از مكانى بمكانى نقل و حمل كند يكباره نتواند و اكر بتدريج و مرور خواهد نقل و مكان نمايد صد هزار من تواند حاصل آنكه آدمى مختار از حق و قادر مطلق است و قبض و بسط كيتى