تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
و كنار
تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ *
مجلسى ديد بىمثل و مانند به هرچه تمام‌تر زيب و زينت يافته و پرتو حسنشان بر در و ديوار تافته و نور جمالشان محفل را روشن ساخته و از رشك رخسارشان پرى در شيشه كداخته و خورشيد از غيرت در پرده غمام رفته و ماه از حسرت در پس كوه كوشه كرفته زهره دست حسرت بدندان كزيده حيرت و حوران از غايت رشك در غرفات جنان بكنجى خزيده خواجه قسطنطين چون فقير را در مقام حيرت ديد پرسيد كه در چه مقامى و در خيال كدام دلارامى و در معنى كدام صورت سير مىكنى و قدرت مظهر را در اين مظاهر چون مىبينى فقير كفت در معنى كلام دلارام و پيام عرش مقام خود انديشه مىنمايم و چشم فكرت بر جمال دل‌آراى معنى اين پيغام مىكشايم كه آن دلبر حجازى از روى دلنوازى لب كوهرفشان كشوده طرفه بيانى فرموده كه الدّنيا سجن المؤمن و جنّة الكافر خواجه پرسيد كه اين سخن را معنى چيست كفتم كه دنيا زندان مؤمنان و اهل عرفانست و صورت آن جنان كافران و كافرسيرتان است ديكرباره پرسيد كه كفر چيست و كافر كيست كفتم كافر بمعنى ساتر است و در عرف عرفا غافل از حقتعالى است و غفلت كفر غافلست و آيهء
وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ
بر مطلب ايمائى دارد نظم
هرآن‌كس غافل از حق يك‌زمانست * در آن دم كافر است امّا نهانست
اهل عرفان كفته‌اند كه كفر بر چهار قسمت اوّل كفر ربّانى و آن كسى است كه منكر صانع موجودات و خالق ممكنات باشد دويّم كفر اسلامى و ان اينست كه شخص منكر پيغمبران باشد خصوص پيغمبر آخر الزّمان ( ص ) سيّم كفر ايمانى و آن اينست كه شخص منكر يكى از صاحبان ولايت كلّيّه و امامت مطلقه يا همه بوده باشد چهارم كفر عرفانى و آن اينست كه شخصى منكر عارفان ربّانى و عالمان سبحانى باشد هركه يكى از اين چهار كونه را انكار كند در آن مقام كافر همان مرتبه كردد و از مراتب ايمان و مطالب ايقان بهره‌مند نشود و صلّى اللّه على محمّد و آله اجمعين

ذكر مصطفى آقا

از جمله دانشمندان آن ديار بود و در فهم و ادراك و ذهن درّاك و طبع سليم و خلق عميم يكانه مىنمود چند كاه هم‌سفر و هم‌سفره بوديم و از شهر آذربايجان الى اكن طى مسافت نموديم شخصى از تعصّب دور و از افعال ذميمه مهجور روزى فقير را مخاطب ساخته فرمود كه مرا مانند ديكران تصوّر مكن كه من محقّقان قوم را دوست مىدارم و از جاهلان و مقلّدان ايشان بيزارم و مانند بعضى اشخاص خار تعصّب بر ضمير خاطر نكارم و كسانى كه نفاق ورزند كويند تقيه كرديم و اشخاصى كه حيله كنند كويند مدارا نموديم از ايشان نيز دل‌آزارم و بر عالمان شريعت نبوى اعتقاد و بر عاملان طريقت علوى اعتماد دارم امّا مانند عوام كالانعام فريب جامه و قبول عامّه نخورم فقير پرسيد كه مكر قبول عامّه و عظم عمّامه نكوهيده و ناپسنديده است كفت بلى هركه قبول دارد عامّه يقين دارم كه در وادى نفاق قدم مىكذارد و با منافقان هم‌پياله و با مشركان هم‌نواله است زيرا كه حق در عدل و صراط مستقيم است و افراط و تفريط سقيمست اكر كسى مقبول اهل تفريط و افراط كردد آن‌كس از عدل و صراط مستقيم دور شود و بجور و ظلم نزديك و ضمير شقاوت تخميرش تاريك باشد پس در اين حال او را از حق بهره و نصيبى نباشد حكماء كفته‌اند علت ضمّ جنسيت است تا كسى را با عوام كالانعام جنسيّت نباشد يقين است كه قبول عامّه او را صورت نبندد چنانچه منقولست كه روزى جالينوس از راى مىكذشت ديوانهء او را نظر افكند آن دانشمند چون به منزل خويش رسيد دوائى كه بمجانين دهند طلبيد شاكردان عرض كردند كه وجود حكيم از اين‌كونه امراض معرّا و از اين قسم بيمارى مبراست جالينوس فرمود كه امروز ديوانه بر من نكريست اكر مرا با او مجانست نبودى هرآينه بر من نظر ننمودى و ايضا منقولست شخصى خدمت افلاطون آمده معروض داشت كه امروز فلان‌كس حضرت شما را مدح و ثنا كرد و تعريف را به سرحدّ مبالغه اورد افلاطون از شنيدن اين سخن متالّم كشته بكريست يكى از حضّار عرض نمود كه موجب كريه چيست افلاطون فرمود آن‌كس كه مرا ستوده و تعريف نموده عام و جاهل و خودكام بود
فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجاهِلِينَ
زيرا كه ايشان از زمرهء
أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ *
باشند چيزى كه در من موجب تحسين و تعريف جاهل باشد پسنديدهء بارىتعالى نباشد و مرا معلوم نيست