نعمتانست زيرا كه چندين نكوئيها ازو بما مىرسد اكر خورشيد نبودى چيزى ظهور ننمودى و جان جانداران پرتو هستى اوست و نيز كفته كه ارواح كه از اجسام رهائى يابند اكرچه از شمار بيرون و از حصر افزونند امّا بطريق كلّيّه از چهار طايفه زياده نباشند نخستين ارواحند كه ايشان كوهر پاكند هم از روى انديشه و هم از روى كردار و ايشان را تعلّق به بدن و ربطى بعنصر نيست از اين وجه كه دانستى را دانستهاند و لذّات جسميّه را چشيدهاند و آن را فهميده و خود را شناخته و دور انداختهاند ايشان اولياء و سعدائند بعد از قطع تعلّق از بدن به سماوات رفته فرشته مىشوند دويّم ارواح طايفهاند كه ايشان از روى دانش پاكند امّا در بعضى از سيرتها تيرهاند و ايشان را بعنصر چندان نسبت نيست كه ايشان را به فارسى پريان و به عربى نوعى از جنّيان كويند ايشان دو طايفهاند يكى به جايهاى پاك و سبزه و آب روان خود را بستهاند و خود را بانها خوش كردهاند و ديكر جماعتىاند كه وابسته چيزى نيستند و در حركتند از جاى خوبى نقل كرده توجّه به خوبتر از آن نمايند سيّم ارواح طايفهاند كه به كوهر ناپاك و ليكن به بدن بستكى ندارند و ايشان نيز چهار فرقهاند اوّل جنّيان بىخردانند كه در سرشت ايشان پرواى نيكى نيست و چيزى از دانش ندارند دويّم جنّيان خيّرند كه علم بمعلومات ندارند امّا خير مىرسانند و قصور در انديشه دارند سيّم جنّيان برزخيند كه ميانهروشند كاه خير و كاه شر مىكنند چهارم جنّيان شريرند كه ايشان را هوشنك اهريمن ناميده و عرب شيطان كفته و ايشان نيز دو فرقهاند يكى آنكه بهر مكر و حيله توانند در سر و دل قرار كيرند و مردم را ديوانه سازند و جنّيان دويّم مختلطند چهارم ارواح طايفهاند كه به كوهر ناپاكاند و بتن تعلّق دارند وقتى كه وفات يابند آرزو و تمنّاى ايشان برنيايد و خواهان و جويايند كه تعلّق به بدن پيدا نمايند و نتوانند به آن خواهش برسند و آن مانند اغلال و سلاسل است كه در كردن جان ايشانست و در آن مراتب موافق خواهش خود به صورت سك و كرك و ساير جانوران موذى مىكردند و از اينجا معلوم مىشود كه فريدون بتناسخ قايلست و هم به بقاى نفس بلا تعلّق بابدان و فيروز اصفهانى كفته كه انديشههاى فريدون نزد موبدان ايران پسنديده بود امّا در اينكه كفته كه يزدان خورشيد و فرشتكان ستاركانند بعضى مؤبدان را تردّد بود و در اين قول با او موافق نبودند و با فريدون نيز ظاهر نمىكردند تا آنكه دانشورى زيرك نام روزى كه فريدون نشسته بود و هوشنك را به هرچه تمامتر مىستود از جاى خويش برخواست و زبان را به دعاى فريدون بياراست آنكاه معروض داشت كه بر كمترين چيزى مستور و پوشيده است مىخواهم كه مؤبدان حضور آن چيز را بدانند و بر بنده روشن سازند فريدون كفت كه آن چيست كه بر تو مخفى است زيرك عرض نمود كه اين چه رمزيست كه همواره پادشاه ستايش هوشنك مىفرمايند و راه او را ندارند فريدون پرسيد كه راه او چيست كه ما نداريم و آن را به عمل نمىآوريم زيرك عرض نمود كه هوشنك خورشيد را يزدان نمىداند و ستاركان را فرشته نمىخواند بلكه ايشان را نمود از فرشته و يزدان مىداند فريدون در عالم باطن برآشفت امّا به ظاهر چيزى نكفت و روى به دانايان آورد و اين بيان كرد كه بخشش يزدان به اندازهء دانش مردمست و يزدان نادانستن هوشنك آفتاب را بنا بر انديشه چند بوده كه ما درستى و نادرستى آن انديشهها را بر دانايان روشن ساختهايم و كارها را تمام پرداختهايم اعتماد ما به آن چيزيست كه وجود او معلومست نه به چيزى كه معلوم نباشد و معدوم و موهوم باشد و اكر ترا زيركى تمام بوده و انديشهء درست نموده از خردمندان تصحيح آن بايد نمائى و طريق تحقيق مطلب از كروه معرفتپژوه پيمائى راقم كويد سخنان فريدون در اين باب بسيار است و اكر كفته شود دفترى كرد و لهذا به همين مقدار كفايت نمود و كيش و آئين فريدون تا زمان دولت كشتاسب در كشور ايران رواج تمام داشت و جمعى كثير و جمّى غفير بر دين فريدون از حكماء و علماء ايران كرديده بودند چون آئين زردشت ظهور يافت آن كيش برافتاد امّا كروه آفتابپرستان در بلاد هند و سند و دشت قبچاق و ختا و چين و بعضى جزاير جنوب بسيارند و طريقه آفتابپرستى را
در اكثر بلاد مذكوره معمول دارند و در ميان ايشان عقايد پريشان و اختلاف فراوانست راقم بسيارى از ايشان را ديده و بصحبت جمعى كثير از دانايان ايشان رسيده بعضى از آنها در موضع خود مذكور خواهد شد و ساير احوال فريدون در كتب متداوله مسطور است
بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 104
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص١٠٤