تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بستان السياحه ( فارسي ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
ماردوش بود بمذهب او اينست كه عالم عناصر وهمست و باقى افلاك و انجم و مجرّدات موجودند و پسر او فرشيد كويد كه افلاك و كواكب نيز خيالند مكر مجرّدات و پسر او فرايرج كفته كه مجرّدات را هم وجود نيست يعنى عقول و نفوس و جواهر وجود خارجى ندارند و هستى مخصوص واجب الوجود است باقى خيالست و اين‌همه به خاصيّت آن وجود موجود نمايد و ديكر فره‌منديه‌اند و فرومند شاكرد فرايرج بوده وى بيان نموده كه اكر صاحب معرفتى باشد يقين داند كه عناصر و افلاك و كواكب و عقول و نفوس و جواهرتى است و واجب‌الوجودى كه كويند وجود ندارد و ما از وهم پنداريم و از خيال انكاريم كه او وجود دارد بيقين كه او هم نيست چنان كه عمر خيّام كفته رباعى
صانع بجهان كفته بما چون ظرفيست * آبيست بمعنى و به ظاهر برفيست بازيچه كفر و دين به طفلان بكذار * بكذر ز مقامى كه خدا هم حرفيست
ايشان كويند كه آنچه ديده مىشود و مشاهده مىكرد و همكى وهم و خيالست و اصلى ندارد و هركس به خيال خويش چيزى پندارد مصرع
هركس به خيال خويش حظّى دارد
الجنون فنون و
كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ *
نظم
كويد سخنى اكرچه دور از وهم است * عالم وهم است وهم هم از وهمست
بهشت و دوزخ موجود نيست و ثواب و عقاب امر وهميست هركس بوهم خويش و خيال خود كرفتار
قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ
شاهد كفتار است بيت
هر تصوّر در نهادت غالب است * هم بر آن تصوير حشرت واجب است
ملائكه و شياطين و اجنه معدوم و عقول و نفوس و افلاك محض موهومست حسن و قبح اشياء و مدح و ذمّ اهل دنيا جمله پندارد فخر و ننگ و صلح و جنك عالميان بوهم و خيال آشكار است مثنوى
از خيالى صلحشان و جنكشان * و از خيالى نامشان و ننكشان
بعثت انبيا و هدايت اولياء كذب و بهتانست و اوامر و نواهى كتب و صحف سماوى سخنان پريشان و جهة نظام امور خويش چنين يافته‌اند و صلاح خود را در كفتن چنين كلمات دانسته‌اند هر چيزى بوهم پديدار و هر شيئى باقتضاى خيال آشكار اكر وهم نبودى هيچ شىء ظهور ننمودى بيت
اى برادر تو همه انديشهء * ما بقى تو استخوان و ريشهء ور بود انديشه‌ات كل كلشنى * ور بود خارى تو هيمه كلخنى
اين طايفه كويند جميع مردم از اديان و عقايد خود آنچه ذكر نموده‌اند از وجود بارىتعالى و بزركى جبروت و وسعت ملكوت و عالم لاهوت و قبض و بسط ناسوت و بهشت و دوزخ و حشر و نشر و سؤال نكيرين در قبر و خواب و راحت و عذاب و لقاء اللّه و نفى رؤيت و قدم و حدوث عالم و غيرهم در مذهب وهميّه و خياليّه درست باشد و ليكن اين‌ها بوهم و خيال آشكار شوند و بوهم و خيال مشاهده كردند و صاحبان مذاهب مختلفه به خيال خويش محشور خواهند كرديد و وهم خلّاق اشياء و پديدكننده مذهبهاست مصراع
دربند هرآن چيز بمانى آنى
عالمان جاهل و ملّايان غافل كويند اكر كسى خيرات و حسنات جهة اموات نمايد صحيح و بارواح مردكان و اصل كردد و باعث درجه و ترقى ميّت شود اين نيز وهم بزرك و خيال ستركست زيرا كه اكر شخصى كرسنه باشد و شخصى ديكر غذائى تناول كند آن شخص كرسنه البتّه سير نكردد و رفع جوع او نشود
وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى *
بلى اكر كسى تشنه باشد و به خيال آب بخواب رود البتّه در خواب آب مشاهده نمايد مانند مستسقى از اين مطلب معلوم كردد كه تمام عالم بوهم و خيال مربوطست چنان كه كفته‌اند مصراع
كلّما فى الكوز وهم او خيال
و ديكر كويند اكر كسى را به حكم سلطان به زندان برند و كويند كه فردا تو را سلطان خلعت خواهد داد و به ايالت فلان ولايت خواهد فرستاد زندان بر آن‌كس روضهء جنان خواهد بود اكرچه سلطان آن‌كس را بكشد و اكر كسى را بامر پادشاه در بوستان و قصر نكارستان بنشانند و اصناف الطاف بر وى مبذول نمايند آنكاه بوى كويند كه فردا ترا پادشاه قتل خواهد نمود آن بوستان و قصر نكارستان بنشانند و اصناف خواهد بود اكرچه پادشاه او را نكشد پس معلوم شد كه جميع امور عالم موهوميست اين علماى بيهوده‌كوى و ملّايان فتنه‌جوى جهة حبّ جاه و وسعت دستكاه خلق را بوهم انداخته‌اند و عوام كالانعام را در وادى خيال حيران و سركردان ساخته‌اند از نكير و منكر و فشار قبر و هيبت عزرائيل مردم را مشوّش سازند تا بدين‌وسيله و بدين حيله نان خود را به دوغ اندازند اكر كسى را كوشى است در تن او هر موئى هوشى است كه در آن