ببين به مايه او ، آفتاب از او حيران * ببين به پايهء او كاسمان از او مضطر
در آسمان فصاحت ، يكى بهين كوكب * در آسگون بلاغت ، يكى مهين گوهر
چو هوش او گذرد زى بروج هفت فلك * پى سعود و نحوس كواكب و اختر
به رنجه آيد از اين در ، روان رسطاليس * به سخره آيد از اين راه ، جان بو معشر
هرآنكه پيچيد سر ز امر و نهى فرمانش * به روزگار ز گردون بسى كشد كيفر
پى اوامر او بر ، به سر دويده قضا * پى نواهى او بر ، به پا ستاده قَدَر
عيان به رسته فقر از نقود احسانش * هزار گونه طبقها ، ز سيم و بدره زر
چو در تلاطم آيد ، چه ؟ قلزم جودش * به يكديگر شكند فُلك آز را لنگر
خدايگانا ، شاهنشها ! ز راه كرم * بهسوى بندهء سرگشتهات يكى بنگر
دو چيز ، مايه عيش است ؛ جسم و جانى شاد * مراست جسمْ ذليل و مراست جانْ مضطر
اميدوار چنانم كه از كرم ، بخشى * به جسم و جان حزين ، عشرتى ز جان خوشتر
هميشه تا كه بود فيض ، منبسط به جهان * تو را رسد ز خداوند ، فيض جانپرور
مدام تا كه ز شرع است نام نيك به پاى * به شهر شرع ، تو باشى وصىّ پيغمبر
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي ) — صفحة 188
مساهمون: ميرزا محمد على وفا زواره اى
ص١٨٨