و له ايضا فى القصيدة
امروز اگر دادگرى ، ناصر دين است * مفتى زمان است و خداوند زمين است
باقر كه مهينزاده زهراى بتول است * باقر كه مهين نايب احمد شه دين است
ميرى است ملك رتبه ، كه افلاكْ مكان است * شاهى است گرانقدر كه فردوسْ مكين است
علمش همه ميراث ، ز آباى عظام است * فضلش همه منسوب به اجداد مهين است
آن ويژه درگاه الهى كه ز رتبت * در محفل قرب از همگان ، صدرنشين است
هم ساحت فضلش نه به تحديد گمان است * هم عرصه علمش نه به تعيين يقين است
هم سينه او مخزن اسرار إله است * هم منظر او مهبط جبريل امين است
هم ملّت احمد را آن مير ظهير است * هم مذهب جعفر را آن شاه معين است
گه خيل ملائك به درش ناصيهساى است * گه فوج سلاطين به برش زايده چين است
رويش ز ضيا ، طعنهزنِ چشمه مهر است * خلقش ز صفا زيبده خلد برين است
قهرش به گه كين عدو ، نار سعير است * مهرش به گه لطف ولى ، ماء معين است
بر درگه او از رخ ميران ، به گه بار * هرجا گذرى نقش جباه است و جبين است