به پا ستادم و بسرودمش درود ، سرود ؛ * به من كه اى فلك فضل و آفتاب هنر
تو را كه هست به نظم درى زبان ، گويا * تو را كه گشته به گفت درى بيان ، رهبر
ز چيست مىنسرايى به وصف ما چامه * ز چيست مى نگزارى ز مدح ما دفتر ؟
شدم به مويه كه اى آفتاب عزّ و علا * شدم به ناله كه اى آسمان جاه و خطر !
تو را ستايش گويم به گفتههاى درى * تو را نثار فرستم به نظمهاى دُرر
مرا نه كار بهجز مر تو را ستايش گو * مرا نه شغل بهجز مر تو را ثناگستر
تو راست رتبه ، بر از عرش و من چو خاك ذليل * منم مشاهد و تو غايبى ز مد نظر
زمان حيرت و در حيرتم من محزون * زمان فكرت و در فكرتم من مضطر
ز شمع راى ، كه آرم سراى دين روشن * ز بحر فكر كه سازم رياض ايمان تر
هدايت كه بود جالب نعيم بهشت * روايت كه بود مانع حميم سقر ؟
هرآنچه امر نمايى ، مَنَت ز دل بنده * هرآنچه حكم نمايى ، منت به جان چاكر
به هرچه امر تو سارى ، چگونه تابم رخ * به هرچه حكم تو جارى ، چگونه پيچم سر ؟
به پاسخم گفت : « آن را كه در همه گيتى * مراست نايب و بر خلق والى و مهتر
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي ) — صفحة 186
مساهمون: ميرزا محمد على وفا زواره اى
ص١٨٦