گر ببندد بر رخت رضوان در فردوس را * در نظرها هست آن چاك گريبان غم مخور
هست در كف تا سر زلف پريشانى مرا * گر شود شيرازهء عالم پريشان غم مخور
گرچه خوبان را به افسون رام كردن مشكل است * مىشود هر مشكلى در عشق آسان غم مخور
راهب از آسايش كُنج قفس غافل مباش * چند روزى گر شود دور از گلستان غم مخور
* * *
اين صفحهء رخسار بود يا مه تابان * يا سر زده خورشيد از آن چاك گريبان
اين حلقهء زنجير بود يا شكن زلف * اين تركش پر تير بود يا صف مژگان
اين حلقهء ياقوت بود يا قدح لعل * اين ساغر پرباده بود يا لب خندان
اين لعل شكربار بود يا مى گلرنگ * اين گوهر شهوار بود يا دُر دندان
راهب به نهايت نرسد قصّه آن زلف * اين طرّه شبرنگ بود يا شب هجران
* * *
جان به لب آمد حريفان را ز استغناى تو * شد به ساغر باده خون از حسرت لبهاى تو
از شماتت گفتن پروانه مىسوزد دلم * شمع من در انجمن خاليست امشب جاى تو
گر نكردم ديده را فرش رهت بىوجه نيست * ترسم از مژگان من خارى خلد در پاى تو
جان حسرت ديدگان را نيست تاب انتظار * مىكُشد امروز ما را وعدهء فرداى تو
همچو راهب بىتكلّف گفتگويى مىكنم * باد سر تا پاى من قربان سر تا پاى تو
* * *
ساقيان بى شروشور است بسى محفل ما * سر مينا بگشا تا بگشايد دل ما
عاقبت نخل محبت ثمرى خواهد داد * كوتهى گر نكند طالع بىحاصل ما
* * *