تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرة المعاصرين ( فارسي ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
درين دير كهن چون شمع نتوان زيستن ديرى * دلا تا فكر اسباب جوانى مىكنى پيرى سراغى از دل ديوانهء گم‌گشته مىگيرم * ز هر جانب كه در گوش آيدم آواز نخجيرى كشيدم رنجها تا آنكه ويران ساختم خود را * از آن ترسم كه ما را بوده سازندم به تعميرى ؟ اگر راهب تمناى طواف كوى او دارى * بزن گامى بره تا كى . . . يار مىگيرى
* * *
بجوشد خون مى در خم چو من از جوش بنشينم * ننالد در چمن بلبل چو من خاموش بنشينم هم‌آغوش است با گل بلبل و با شمع پروانه * ستم باشد كه من راهب تهى آغوش بنشينم
* * *
خستهء لعل تو خونين جگرى نيست كه نيست * محو رخسار تو صاحب‌نظرى نيست كه نيست از تمناى تو خالى نبود هيچ دلى * داغ سوداى تو در هيچ سرى نيست كه نيست گنه از كوتهى همت غوّاص بود * ورنه در بحر حقيقت گهرى نيست كه نيست
* * *
دل بىتو طمع ز هستى خويش بريد * شد ديده در انتظار وصل تو سفيد چون نقش قدم نشسته‌ام بر سر راه * چون حلقه به در دوخته‌ام چشم اميد
* * *
راهب نگهش مست و خرابم دارد * زلف سيهش به پيچ و تابم دارد