تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرة المعاصرين ( فارسي ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
راهب اگر آن چشم سيه مست جفا كرد * خوش باش كه دنبالهء ايام دراز است
* * *
كسى در دل از من غبارى ندارد * زمانه چو من خاكسارى ندارد در احسان اهل ستم نيست فيضى * فروغ شرر اعتبارى ندارد بكش پا ز بزمى كه باشد رقيبى * گلى را طلب كن كه خارى ندارد خرابم از آن گردش چشم ورنه * بما فتنهء دهر كارى ندارد ميسّر شود گر وصال تو راهب * تمناى باغ و بهارى ندارد
* * *
ز سوزن رشتهء كوته‌نظر يارى طمع دارد * كسى از تنگ‌چشمان كى وفادارى طمع دارد ز چشمش مردمى جويد دل پردرد و حيرانم * كه بيمارى ز بيمارى پرستارى طمع دارد چو مرغ نيم بسمل تا به كى راهب به خون غلتد * ز شصت غمزه‌ات يك ناوك كارى طمع دارد
* * *
بىنصيبم ز لبش گر همه پيمانه شوم * نكنم جا به دلش گر همه افسانه شوم چشم بر راه وصالم ولى از وصل چه سود * آيد و بى خود از آن جلوهء مستانه شوم عمرها شد كه نديدم خم زلفى راهب * در نظر سلسله‌اى نيست كه ديوانه شوم
* * *
هركه در بزم چون تو مژهء تر دارد * نه غم خلد و نه انديشهء كوثر دارد مىكشد عاقبت كار محبّت به جنون * باده چون كهنه شود نشئة ديگر دارد اغنيا را نبود بهره‌اى از عمر دراز * زودتر بگسلد آن رشته كه گوهر دارد لحظه‌اى آينه از وصل تو محروم نشد * مىتوان گفت كه اقبال سكندر دارد راهب از حسرت لعل تو به محفل همه شب * باده از خون دل خويش به ساغر دارد
* * *
دارد از پى صبح و صلى شام هجران غم مخور * هست پنهان در سياهى آب حيوان غم مخور
تذكرة المعاصرين ( فارسي ) — صفحة 378 | محمد علي حزين لاهيجي