راهب اگر آن چشم سيه مست جفا كرد * خوش باش كه دنبالهء ايام دراز است
* * *
كسى در دل از من غبارى ندارد * زمانه چو من خاكسارى ندارد
در احسان اهل ستم نيست فيضى * فروغ شرر اعتبارى ندارد
بكش پا ز بزمى كه باشد رقيبى * گلى را طلب كن كه خارى ندارد
خرابم از آن گردش چشم ورنه * بما فتنهء دهر كارى ندارد
ميسّر شود گر وصال تو راهب * تمناى باغ و بهارى ندارد
* * *
ز سوزن رشتهء كوتهنظر يارى طمع دارد * كسى از تنگچشمان كى وفادارى طمع دارد
ز چشمش مردمى جويد دل پردرد و حيرانم * كه بيمارى ز بيمارى پرستارى طمع دارد
چو مرغ نيم بسمل تا به كى راهب به خون غلتد * ز شصت غمزهات يك ناوك كارى طمع دارد
* * *
بىنصيبم ز لبش گر همه پيمانه شوم * نكنم جا به دلش گر همه افسانه شوم
چشم بر راه وصالم ولى از وصل چه سود * آيد و بى خود از آن جلوهء مستانه شوم
عمرها شد كه نديدم خم زلفى راهب * در نظر سلسلهاى نيست كه ديوانه شوم
* * *
هركه در بزم چون تو مژهء تر دارد * نه غم خلد و نه انديشهء كوثر دارد
مىكشد عاقبت كار محبّت به جنون * باده چون كهنه شود نشئة ديگر دارد
اغنيا را نبود بهرهاى از عمر دراز * زودتر بگسلد آن رشته كه گوهر دارد
لحظهاى آينه از وصل تو محروم نشد * مىتوان گفت كه اقبال سكندر دارد
راهب از حسرت لعل تو به محفل همه شب * باده از خون دل خويش به ساغر دارد
* * *
دارد از پى صبح و صلى شام هجران غم مخور * هست پنهان در سياهى آب حيوان غم مخور