به شمع نوبت گفتار كى رسد راهب * به محفلى كه چو من آتشين زبانى هست
* * *
افكنده به پا سلسله آن زلف دو تا را * آراست براى دل ما دام بلا را
نه مژدهء و صلى نه پيامى نه حديثى * در كوى تو بستند مگر باد صبا را
تا چند سر زلف تو در دست نسيم است * مپسند پريشانتر از اين خاطر ما را
آسودهام از غارت زلفش من بيدل * از درد چه غم رهرو بىبرگ و نوا را
صد عقدهء غم از دل غمديدهء راهب * بگشايد اگر باز كنى بند قبا را
* * *
ضعف تن بس كه مرا مانع شبگير شده است * سايهام همچو خط جاده زمينگير شده است
به اسيران بلا هيچ نمىپردازد * غمزهاى باز ز خون خوردن ما سير شده است
مدتى شد كه درين ميكده خميازه كشيم * تا رسد دور به من دختر رز پير شده است
مىرود رو به قفا صيد ز نخجير گهش * شوق آن حلقهء فتراك گلوگير شده است
راهب از ميكده گر پا بكشم معذورم * خط پيمانه مرا حلقهء زنجير شده است
* * *
افكند چين بر ابروى خود در عتاب ما * بر روى خويش تيغ كشيد آفتاب ما
ما جاى باده خون دل خويش مىخوريم * پيمانه احتياج ندارد شراب ما
نخجير كى ز حلقهء فتراك سر كشد * باشد كمند زلف تو مالك رقاب ما
اخگر شود به ديده سرشك از تف جگر * ريزد به جاى قطره شرار از سحاب ما
راهب نجات كشتى ما در شكستن است * آرام بحر شد سبب اضطراب ما
* * *
گر پيش نهال قد او جلوه طراز است * عذر گنه سرو همين بس كه دراز است
عاشق خبر از گردش ايام ندارد * روز و شب محمود رخ و زلف اياز است
در پنجهء او صيد طپيدن نتواند * مژگان تو گيرندهتر از چنگل باز است
نقدى كه سزاوار تو باشد به كفم نيست * چيزىكه مرا هست همين عجز و نياز است