بود كوچك دلى سرمايهء عزّت بزرگان را * اگر دريا كند گردآورى خود را گهر باشد
* * *
قيمت گوهرم افزون ز نگه مىگردد * گردش چشم خريدار كند غلطانم
* * *
سخن را قطع كن تا قطع راه دل توانى كرد * كه من از قرص مُهر خامشى زاد سفر دارم
طمع در مذهب آزاد مردان كفر مىباشد * چرا گيرم ز ناصح پند آخر همتى دارم
به مردن هم نيفتد از بلندى رتبهء نامم * به رنگ مردهء فيروزه تابوت از نگين دارم
* * *
در از بيگانگى شوخى به روى آشنا بندد * كه از وحشت به شام ديدهء آهو حنا بندد
* * *
در شام غم خويش مرا صبح اميد است * گر نقش نگين تيره بود نام سفيد است
* * *
از براى سرخرويى سعى بيش از پيش كن * چون گل رعنا خزان را زيردست خويش كن
* * *
نفس از بدن رهى سوى آن آستانه يافت * بو كرد خاك را سگ و راهى به خانه يافت
* * *
خون من صدبار مىريزى و مىبندى حنا * نيست دلگيرى دمى از كشتن و بستن تو را