تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرة المعاصرين ( فارسي ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
خون جگر شراب اياغ نگاه ماست * چشم سپيد پنبه داغ نگاه ماست ما چون سپند گرم‌رو دشت شعله‌ايم * خاكسترى كه ماند بجا گرد راه ماست
* * *
از رنگ باده بسكه صفا موج مىزند * خورشيد در پيالهء ما موج مىزند نظّاره چون عرق به رخت آب مىشود * از چهرهء تو بسكه حيا موج مىزند
* * *
چند چون مجنون سرم خاك ره سودا بود * گردباد من غبار دامن صحرا بود كرده‌ايم از اهل عالم گوشه‌اى را اختيار * چشم ما را سرمه از خاكستر عنقا بود
* * *
به صحراى غمش تنها نه من سرگشتگى دارم * كه همچون گردباد اينجا سر افلاك مىگردد
* * *
تن من بسكه پيكانها ز زخم تيرها دارد * شكست استخوانم نالهء زنجيرها دارد
* * *
زند موج خموشى آب و خاكم از سيه‌بختى * چو سيل بىصدا از كوهسارِ سرمه مىآيم
* * *
بسكه سر تا پاى من شد محوِ سر تا پاى تو * همچو فانوسم ز پيراهن نگاه آيد برون
* * *
سوى من گاهى كه مىآرد نسيم آواز او * افكنم از پرده‌هاى گوش پا انداز او
* * *
زلال گوهر از فوارهء ياقوت مىجوشد * كند از آستين بيرون چو آن گلگون قبا دستى
* * *