باده از خود رفت و يار چشم مدهوش تو شد * شد تبسّم خون و رنگ لعل خاموش تو شد
* * *
نباشد آستين و ساعدش را امتياز از هم * صفاى ساعد او بسكه شد از آستين پيدا
نگه چون سرمه برگردد به مژگان تماشايى * به هرجا مىشود آن شوخ جولان آتشين پيدا
* * *
هيچ مرگى نبود سختتر از خودبينى * پيش صاحبنظران آينه خشت لحد است
* * *
مىتوان دادن از آن كنج دهن كام مرا * آرزويم گرچه بسيار است از كم بيش نيست
* * *
غنيمت است جوانى كه مو سفيد شدن * به قدر فرصت يك شير گرم كردن نيست
* * *
عشق معشوق چو شد حسن كند تسخيرش * شيشهء سرو پرىزاد ز قمرى دارد
* * *
هستى جاويد باشد ماتم خود داشتن * خضر پيراهن به مرگ خويش آبى مىكند
* * *
خودآرا شوخ زاهد مشربى افكنده از پايم * كه دستش سبحه از تخم گل رنگ حنا دارد
* * *