نباشد آسمان را آفتى از لامكان سيران * خطر از رنگ مى بيرون زدنها نيست مينا را
* * *
يك مشت استخوان شدم از بس گرفته است * چون كعبتين داغ تو از شش جهت مرا
* * *
وقت آن شد كه سبك روحيم از دست برد * چون حناى سر ناخن شدهام پا به ركاب
* * *
ديد و واديد بود مايهء سرگردانى * گردش عيد مرا سنگ فلاخن كرد است
* * *
صبح پيرى بردميد از كف بنه پيمانه را * مرهم كافور شد موى تو زخم شانه را
* * *
شراب قطع حيات است بىتو مستان را * مى دو ساله كند كار ذو الفقار اينجا
* * *
موج چون مى مىزند از بسكه رنگ از تن تو را * چون حباب باده گلگون است پيراهن تو را
مىرسى گلگون بياض ديده از سرّ چمن * بسكه رنگين شد نگاه از ديدن گلشن تو را
* * *
نشئه بادهء ايجاد بود هستى ما * عنبر موج شراب است سيهمستى ما
سبزهزاريست ز ما دامن صحراى جنون * دانهء آبله سبز است ز تردستى ما
* * *
مىشود سبز از زمينِ شعلهء من تخم آه * نيست جز بال سمندر سبزه گشتِ شعله را
از پر پروانه شوكت گر نهى عينك به چشم * در شب تاريك خوانى سرنوشت شعله را