از آب تيغ برگ گل عيش چيدهايم * صبح بهار ما كف درياى خون ماست
* * *
كلبهء روشندلان را احتياج فرش نيست * خانه آيينه را از جوهر خود بورياست
* * *
چهره تا رنگين ز مى كردم بهار از دست رفت * تا به كف ساغر گرفتم لالهزار از دست رفت
* * *
عافيت بىتو بلاى دل غمديدهء ماست * مالش مخمل ما فتنهء خوابيدهء ماست
* * *
به هر گلشن كه آن سرو بلند اقبال مىآيد * گل از باليدن خود بهر استقبال مىآيد
* * *
چنان ز گردش آن چشم مضطرب گشتم * كه رنگ من به نگاهش به نيم ره برخورد
* * *
الهى رنگ تأثيرى كرامت كن فغانم را * به موج اشك بلبل آب ده تيغ زبانم را
اميد نكهت زخمى ز بىپروا گلى دارم * كه آواز شكست رنگ پندارد فغانم را
* * *
سيه مستى كه مىگيرد به شبها دامن مينا * كند مستى به مهتاب بياض گردن مينا
بهار زندگانى صحبت ياران موزونست * به پاى سرو بگذار از كف خود دامن مينا
* * *
رگ ابر خدنگ او كه از بحر كمان خيزد * كند همچون گهر در استخوانم آب پيكان را