تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرة المعاصرين ( فارسي ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
برده است از بس خيال روى او ما را ز خود * موى سر شد جوهر آيينهء زانوى ما از خيال شمع رويش بسكه پُر گرديده‌ام * همچو فانوس است رنگ او عيان از روى ما
* * *
تا به زلف يار نسبت گشت روحانى مرا * شد رگ جان شاخ سنبل از پريشانى مرا
* * *
لب تو بادهء گلگون اياغ آينه را * رخ تو مرهم كافور داغ آيينه را لب تو ساخته جام شراب آيينه را * حرارت نگهت كرد آب آيينه را نمىكشند ز كس صاف گوهران منّت * بود فتيلهء جوهر چراغ آيينه را
* * *
گريه حسرت مجو مژگان خود فرسود را * نيست از باران خبر ابر شفق‌آلود را هيچ‌كس از تيره‌بختىهاى من آگاه نيست * مىكنم از شعلهء ادراك پنهان دود را
* * *
ديوانه كرد بسكه هوايت بهار را * باشد كف از شكوفه به لب شاخسار را
* * *
آمادهء فنا نكند زندگى قبول * دست رد است رعشهء پيرى حيات را دل دوز نگاه تو ز مژگان سياه است * مژگان سياه تو پر تيز نگاه است
* * *
عريان نئى است ما را پيراهن حريرى * از بسكه خوش قماش است تارش نمىنمايد
* * *
همچو گندم ز عدم زاد سفر مىبندم * نان ته كردهء خود را به كمر مىبندم
* * *