خدايا گردباد شعله گردان پيكر ما را * غبار آسياى بادكن خاكستر ما را
بناى دير ما از آب و خاك حرص مىباشد * بود طول امل زنّار نفس كارفرما را
ز تأثير نم او سبز گردد خرمن آتش * به دوزخ خشك نتوان كرد دامانِ ترِ ما را
رگ طول امل را قطع كرديم از ندامتها * كف افسوس ما مقراض باشد رشتهء ما را
* * *
نديدم بسكه از شوخى سمند پر شتابش را * خيال حلقهء چشم پرى كردم ركابش را
رخ معشوق و عاشق را پس يك پرده جا باشد * پريدنهاى رنگم وا كند بند نقابش را
ز گرميهاى بزم ما كسى آگه نمىگردد * نباشد رنگ چون تار نظر دود كبابش را
به مجلس رنگ شوخى ريخت از بس گردش چشمش * رم آهو تصور مىكنم موج شرابش را
* * *
مست من از جلوه كيفيت به هر راهى كه ريخت * خاك او خاصيّت داروى بيهوشى گرفت
غنچهء عيش كسى خندد كه چون رنگ حنا * دست گل پيراهنى بهر همآغوشى گرفت
مىخورم شوكت به ياد لعل او خون جگر * از دل من غنچه تعليم ق دح نوشى گرفت
* * *
بوسيدم و نگشت صدايى ازو بلند * خال لب تو سرمه آواز بوسه است
* * *
ترسم به يك تغافل بى جا خورد شكست * پاس دلم بدار كه بسيار نازك است
* * *