دل عاشق وجود از هرچه بايد زان فنا گردد * از آن آبى كه گندم سبز گردد آسيا گردد
مانى چو نقش آن صنم مست مىكشد * چون مىرسد به ساعد او دست مىكشد
* * *
ز هم نمىگسلد رشتهء نظارهء من * به عمر خود نكنم غير يك نگاه تو را
* * *
از تعلّق بستگى در كار پيدا مىشود * چشم سوزن حلقهء زنجير عيسى مىشود
* * *
دل از ياد دهانش آنچنانم تنگ شد امشب * كه يك جا جمع شد چون برگهاى غنچه داغ من
* * *
نموده باده فزون حسن شوخ و شنگ تو را * شراب روغن گل شد چراغ رنگ تو را
ز سايهء مژهء چشم مور بست قلم * چو مىكشيد مصوَّر دهان تنگ تو را
* * *
باده از خود رفت و ناز چشم مدهوش تو شد * شد تكلّم خون و رنگ لعل خاموش تو شد
شير انوار تجلّى را چو مىكردند صاف * دُرد آن مهتاب و شهد آن بناگوش تو شد
* * *
چو چشم بتانيم از خود خراب * توان كرد از سرمه تعمير ما
فلك حسن تو را از حسن يوسف كرد گلگونتر * كه رنگينتر كند شاعر ز مطلع حسن مطلع را