منه
گر شب دوش به طول از غم آغوش گذشت * ليك زلف سيهش آمد و از دوش گذشت
نه همين شمع به سر كرد كف خاكستر * شب هم از ماتم پروانه سيهپوش گذشت
و له
هر دم خدنگى از دل افكار مىكشم * گويا نفس ز سينه من زار مىكشم
اوقات عمر بس كه به غفلت گذشته است * شرمندگى ز صورت ديوار مىكشم
و له
قماش برگ گل و آن عذار آل يكى است * ز هرچه جلوه كند حسن را مآل يكى است
بساط عيش چو برچيده مىشود آخر * به پيش جام زر و كاسهء سفال يكى است
و له
چنان رنجور دارد ماه نو را طاق ابرويى * كه در يك ماه مىگردد ز پهلويى به پهلويى
كدورت آورد مويى كه در شق قلم باشد * نمىبايد كه گنجد در ميان دوستان مويى
و له
گدازد ماه را آخر تمناى ضيا كردن * نه پيش چون خودى سخت است عرض مدّعا كردن
اگر دانم كه پرچين مىشود ابروى موج او * مرا قطع نظر مىبايد از آب بقا كردن
و له
نكردم عشقبازى تا نديدم ماه رخسارش * دل مشكلپسند است اينكه مىبينى گرفتارش
ايضا
نيفشانم به روى بستر او گل از آن ترسم * كه سازد گردش رنگ گلى از خواب بيدارش