دل جمعى است اسير خم زلف تو چرا * غافلى اين همه از حال پريشانى چند
هيچكس ز آتش عشق تو چو تعظيم نسوخت * اى فداى تو چو من بى سر و سامانى چند
و له
مرا سرگشته دارد تا به كى در حسرت كويى * الهى آتش آهى به جان آسمان افتد
* * *
عشق را در سينهء اهل هوس نبود قرار * كى گذارد شير در هر بيشه پهلو بر زمين
67
ملّا محمّد امين و اصل گيلانى
از دار السلطنهء لاهيجان « 1 » در جوانى به اصفهان آمده به تحصيل و استكمال كوشيده در علم و معارف درجهء بلند و رتبهء « 2 » و الا يافت . اكثر اوقات در صحبت والد علّامه قدّس اللّه روحه مىبود و در شعر و انشا از مشهوران و مسلمانان عهد بود .
پنجاه سال گذشته باشد كه در اصفهان به رحمت حق متواصل گشت . « 3 » [ 68 ]
از اشعارش اين دو بيت كه به ياد بود ثبت افتاد .
فرد
چون شمع سر بسر مژهء اشكبار باش * حيرتفزا چو ديدهء شب زندهدار باش
بىرنگيت چو روى تماشا به خود نكرد * چون كودكان مقيد نقش و نگار باش
هامش
( 1 ) . از لاهيجان به جوانى در اصفهان .
( 2 ) . در معالم و معارف بلند و رتبهء و الا يافت .
( 3 ) . به رحمت حق پيوست .