اشعار
چنين كه تكيه به دست نگار دارد گل * دگر كجا سر و برگ بهار دارد گل
و له
عجز من و غرور تو شد آشنا به هم * رسم نُويست الفت شاه و گدا به هم
پا در حريم محفل دلها شمرده نه * آهسته باش تا نزنى شيشهها به هم
و له
تا كى براى گريه جگر خون كند كسى * خرج پُرو مداخل كم چون كند كسى
در زير آسمان بود آسودگى محال * خود را مگر ز دائره بيرون كند كسى
* * *
صفاى ساعدش با صبح محشر مىزند پهلو * سهى بالاى من در آستين دارد قيامت را
و له
چه منتها كه بر گردن گذارى مى پرستان را * اگر اى باغبان بارى ز دوش تاك بردارى
64
ملامحمّدنصير فايض ابهرى اصفهانى
ابهر مذكور قريهاى است در دو فرسنگى اصفهان و فايض مزبور فيض خدمت بسيارى از اعيان و اذكيا و شعراى آن بلده روحپرور را دريافته ، مرحوم ميرزا صايبا خطاب فايض به او عطا فرموده از كهنه شاعران و بلندپروازان و به سخن خويش نهايت نازان بود .
در مبادى احوال مدرسهنشينى اختيار و قليل تحصيلى نموده در علم هيأت و اصطرلاب خالى از ربطى نبود سالها با اين خيرخواه اصدقا ، رفيق صديق و طريق موافقت مىپيمود . در سال هزار و يكصد و سى و چهار در عمر نود سالگى ارتحال نمود .
در اطوار و گفتار اعجوبهء وقت و نادرهء روزگار بود و در محفلآرايى و معركهسازى