و قصّهپردازى شبيه و انباز نداشت . در سخنشناسى هم بر اهل زمان مقدّم و نسبت به افسرده نفسان زندهدم بود . قلم به صفت رقم در چهرهگشايى مقالش اينقدر باز مىنمايد كه اگرچه به اصطلاح عامّه كلامش شتر گربه مىنمود و راه ابتذال مىپيمود اما از اكثر امثال اشباه ، شعرش به رونقتر و اسلوبش به طمطراقتر و اتّفاق لفظش بيشتر بود . ابيات سنجيدهء غرّا بسيار دارد . نود ساله زندگانى را در سخنورى باخته و در اين راه بسى نفس گداخته ، شكرستان مصر در بزم بيانش روشنايى و سواد شهرستان نظمش رشك صفاهان در دلگشايى . [ 65 ]
اين چند بيت از مآثر طبع آن مجاور كوى آشنايى است :
اشعار
باغ و بهار بى تو نيايد به كار من * شد بيشتر ز ديدن گل خارخار من
مشاطه سرمه مىكشد اين چشم مست را * تا بيشتر سياه كند روزگار من
عمرم به سر رسيد و به سويم گذر نكرد * شد موسم خزان و نيامد بهار من
و له
نمىپرسى نمىجويى نمىگيرى سراغ من * چرا اى دين من ايمان من چشم و چراغ من
نظر كن از شكاف سينه تا داغ دلم بينى * توان از رخنهء ديوار كردن سير باغ من
و له
شور بلبل مىدهد يادم كه مستى پيشه كن * عكس گل در آب مىگويد كه مى در شيشه كن
منه
بى تو نظّارهء گل بيشترم مىسوزد * لاله مىبينم و گلگل جگرم مىسوزد
و له
كشم چو آه دمى آن بلاى جان پيداست * شود چو دود بلند آتش نهان پيداست