تجارت مدار مىگذرانيد . با راقم حروف به اخلاص آشنا و با سخنسرايان همنوا بود . در سال هزار و يكصد و سى و دو سفر عالم بالا اختيار نمود . [ 60 ]
اين چند بيت ار او است :
اشعار
بالا نمىرود ز ترقى دماغ ما * چون آفتاب دود ندارد چراغ ما
خونى كه بار در دل ايام كرده بود * آورد روزگار برون از دماغ ما
حق با نگار ماست كه از ماست بىخبر * خود را كنيم گم چو بگيرد سراغ ما
و له
كارى ز چرخ نايد جز بىدماغ كردن * اين كاغذ كبودى است از بهر داغ كردن
و له
دوشم به يار جرأت عرض نياز بود * چون مد عرضه داشت زبانم دراز بود
و له
از دولت سپهر ز قارون گذشتهايم * از بس به جاى مال به ما خاكمال داد
و له
امروز ز آفتابم پرتو به محفل افتاد * آتش به پنبهء داغ از شيشهء دل افتاد
60
ميرزا باقر حضورى قمى
در جوانى به اصفهان آمده ساكن شد و به تحصيل علم دماغى مىسوخت . آخر به موزونى طبع در سلك شعرا افتاده اوقات به همان مصروف نموده ، به صحبت همان فرقه مشعوف بود تا به شاعرى معروف گشت . باز به وطن رفته ، در آن خاك پاك مدفون شد . مودّت تمام با راقم اين كلام داشت و به غايت نيكوسرشت