و له
به دلسوزى « 1 » منه اى همنشين مرهم به داغ من * كه باشد روزها پيمانه و شبها چراغ من
منه
كجا آرام گيرد خاطر وحشت قرين من * نشد زين خاكدان جز گرد كلفت دلنشين من
ايضا
بتان سازند اگر با تيغ قسمت عضو عضوم را * شوم ممنون كه شايد زان ميان چشمم به يار افتد
منه
به آسانى نكردم قطع راه زندگى مخلص * بسى افتادم و برخاستم از خواب و بيدارى
36
نجيباى كاشى
نور الدّين محمّد نام داشت . به اصفهان آمده به وسيلهء آشنايى ميرزا ابراهيم مستوفى الممالك و كمال التفات او اشتهار يافت و مستوفى مذكور تا بود در رعايت و حمايت « 2 » به قصور راضى نشده در پرورش او مبالغه نمود . صاحب منزل و سامان شده ، سكنا اختيار كرد تا در عشر سبعين از مراحل زندگانى به مرض فالج درگذشت .
در اواخر كه به سبب آن عارضه لكنتى فاحش داشت چند دفعه با راقم ملاقاتى شد ، در سخن از اقران و اشباه خود كمى نداشت بلكه به طرز شاعرى آشناتر « 3 » بود . [ 38 ]
اين ابيات از اوست .
هامش
( 1 ) . ز دلسوزى .
( 2 ) . در حمايت و رعايت .
( 3 ) . بلكه به طرز شاعرى آشنا بود .