و له
دلم گرفت ز زاهد كجاست مينايى * فسرده است مرا طرفه خشك سرمايى
و له
صيد حسنش نشوم تا بود از خط ساده * وعده عاشقى من به بهار افتاده
منه
براى معنى رنگين طلب كن لفط مأنوسى * كه در فهمش نباشد حاجت فرهنگ و قاموسى
منه
ز بهر شكر تنهايى به مردم آشنايى كن * درآ در بزم الفت ياد ايام جدايى كن
مبادا نيمجو منّتپذير دوستان گردى * خدا ناكرده هرجا احتياج افتد گدايى كن
به قدر دردمندى با تو باشد ربطشان چسبان * اگر باور ندارى خويشتن را موميايى كن
به هر كارى كه رو داد امتحانِ دوستان كردى * اثر عبرت اگر نگرفتهاى باز آشنايى كن
35
مخلصاى كاشى
ميرزا محمّد نام داشت . مرد هموار نيكو خصال بود . طبعى به سخن آشنا و رغبت و ميلى مفرط « 1 » به شعرا داشت . اشعار خوب دارد . سليقهاش را در شعر قصورى نبود ، ليكن چون از سرمايهء دانشورى عارى است و صنعت ابهام را به جد
هامش
( 1 ) . رغبت و ميلى به شعر داشت .