گرفته گاهى بلكه اكثر سخنش باوجود تناسب الفاظ سبك و خام مىافتد و اگر او را تربيت افاضل فيضگستر « 1 » و ملوك دانشور فرا رسيدى « 2 » و نفس او را كيفيّتى حاصل آمدى از فارسان و [ سابقان « 3 » ] مضمار سخنگسترى گشتى . به وسيلهء بعضى قصائدش اعتماد الدوله محمّدمؤمن خان شاملو او را از كاشان به اصفهان طلب فرموده رعايت نمود . « 4 » مدّتى در آن شهر بود و با راقم حروف آشنا و انيس شد تا آنكه در مراحل ستين وداع جهان بىبقا نموده در مقبرهء جامع عتيق اصفهان مدفون گشت . [ 37 ]
اين چند بيت از ديوان اوست :
اشعار « 5 »
كرد بى جا دلم از طرهء جانانه جدا * دست مشّاطه الهى شود از شانه جدا
برق در جان هوادارى فانوس افتد * تا به كى شمع جدا سوزد و پروانه جدا
و له
امانتدار نتوان گفت [ خاك « 6 » ] عالم دون را * كه يك جا خورد اين صاحب ديانت مال قارون را
رباعى
نظر به نامهء اين خاكسار نيست تو را * دماغ خواندن خط غبار نيست تو را
اگر وفاى تو « 7 » نسپردهام مرنج از من * از اينكه عمر منى اعتبار نيست تو را
و له
عشر ششم از عمر سبكدست « 8 » به در رفت * بىصيد چنين ناوكى از شست به در رفت
هامش
( 1 ) . تربيت افاضل گستر .
( 2 ) . دانشور رسيدى .
( 3 ) . از فارسان و سابقان مضمار . در نسخه « ت » سايفان ذكر شده است .
( 4 ) . رعايت نموده .
( 5 ) . ابيات .
( 6 ) . نتوان گفت خاك عالم . در نسخه « ت » جاى ذكر شده است .
( 7 ) . اگر وفا به تو نسپردهام .
( 8 ) . سبك سير .