و له
به هر محفل حديث مى پرستى در ميان دارم * به رنگ شمع هر آبى كه خوردم بر زبان دارم
ايضا
فلك از رشك نگذارد به حال هم دو همدم را * به سنگ از يكدگر سازد جدا بادام توأم را
و له
مىكند بيدار اشك از خواب غفلت ديده را * آب بخشد سرفرازى نرگس خوابيده را
دوستان را خلعت تجريد پوشاند خدا * شاه مىبخشد به خاصان خلعت پوشيده را
منه
به كيش هوشمندان خودنمايى هست منظورم * كسى آگه نباشد چون كمان حلقه از زورم
منه
ندارند اهل دل ذوقى اگر باشند دور از هم * چو موج بحر مىآيند سرمستان به شور از هم
به بزم وصل هم پيوسته از راه سيهروزى * من و آن بىوفا شب در ميان بوديم دور از هم
و له
به فريادم رسد يا رب حريف نغمهپردازى * زند زخم دلم را بخيه از ابريشمسازى
و له
پرىرويى كه مىگشتم اسير حسن آوازش * نباشد رشتهء جان قابل ابريشم سازش