و له
توانى در دل من كرد تخمين داغ حرمان را * به علم رمل بشمارى اگر ريگ بيابان را
ضرور است از پى ترياك خوردن جرعهء آبى * گوارا مىكند مى تلخكامىهاى دوران را
و له
نگيرد بخت دانا دامن صبح فراغت را * چو روز و شب حضورى نيست باهم عقل و دولت را
و له
به عمر « 1 » خضر تا بينم رخ جانانهء خود را * پر از آب بقا مىخواستم پيمانهء خود را
ايضا
داديم به زلفش دل پر درد و فغان را * بستيم به اين دستهء گل رشتهء جان را
دارند گمان خلق كه زر قوّت بازوست * افزون نكند نقش طلا زور كمان را
در راه توكّل چه كنى سنگ قناعت * جويند اثر نابلدان سنگِ نشان را
و له
از عارضش دميد خطى همچو مشك ناب * يعنى كه شد به سنبله تحويل آفتاب
و له
بىنفس بد آسوده به دنيا نتوان شد * فرياد سگ افسانهء آرام شبان شد
ايضا
به چندين رنگ رويد داغ حسرت از غبار من * گل صد آرزو بر سر زند خاك مزار من
هامش
( 1 ) . در نسخه « پ » مصرعهاى اين بيت جابهجاست .