تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرة المعاصرين ( فارسي ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
و له « 1 »
همچون كتاب بيهده گويا نمىشويم * تا همدمى به ما نرسد وا نمىشويم
ايضا
بشكست چو دل چاره و تدبير ندارد * چون رخنه شود آينه تعمير ندارد
و له
در هر نظاره مطلب عاشق رواتر است * هر عضو او ز عضو دگر دلرباتر است
و له
دلم به دامنم از چشم اشكبار افتد * چو تخته‌پاره كه از بحر بر كنار افتد
و له
مهربانانه ز من آن بت « 2 » محجوب گذشت * للّه الحمد كه اين ماه به ما خوب گذشت
و له
دل آخر اشك شد از چشم خون پالا برون آمد * به حمد اللّه كه زاب « 3 » اين گهر دريا برون آمد
و له
با زر عشق تو دارم سر دادوستدى * كه دهم افسر شاهى به كلاه نمدى هرگز از خار حسد پاى دلم ريش نشد * مىتوان برد از اين راه به حالم حسدى
و له
با بخت تيره پرسش دل يار كى كند * در شب كسى عيادت بيمار كى كند
و له
چندانكه روزگار گره زد به كار من * گرديد « 4 » باز دانهء دامى شكار من
هامش
( 1 ) . اين بيت در اينجا در نسخهء « پ » آمده است :برد اشك از رخم چون بينم آن حسن خدايى را * چنين تا باز يابد ريخت اشك آشنايى را( 2 ) .مهربانانه ز ما آن مه محجوب گذشت. ( 3 ) .به حمد اللّه كه از لب اين گهر دريا برون آمد. ( 4 ) .گرديده باز دانهء دامى شكار من.