به بزم بادهنوشى وعدهء هم مشربى دارم * كه عذر پاك دانا نيست بدتر از گناه اينجا
به صد حسرت ز كويش پا كشم « 1 » ليكن از اين حيرت * چو دود شمع خاموش است سرگردان نگاه اينجا
براى پردهپوشى كس چه دست و پا زند اشرف * به ديوانى كه از اعضاى خود باشد گواه اينجا
و له
جلوهء نازش رسايى داد بيداد مرا * كوه تمكينش دو بالا كرد فرياد مرا
كى شود آزاد از زلف گره گيرش كسى * دانهء زنجير در دام است صياد مرا
و له
حرف دوزخ چه زنى بزم شراب است اينجا * پاك ز آتش نبود عالم آب است اينجا
برگبرگ چمن عيش نشاطانگيز است * عرق از هرچه بگيرند شراب است اينجا
ايضا
با « 2 » خط ساغرم رنگ از خون بط ندارد * گويا ز خشكسالى بغداد شط ندارد
ديوان سرنوشتم چون نسخههاى اصلى * هرچند بد نوشت است « 3 » اما غلط ندارد
و له
ز كلفت بس كه عالم خاطر مأنوس را ماند * جلاجل بر دف « 4 » مطرب كف افسوس را ماند
نمايم « 5 » از لباس پيكرت كام نظر حاصل * قباى تن نمايت جامهء فانوس را ماند
هامش
( 1 ) .به صد حسرت ز كويش بازگشتم ليكن از حيرت. ( 2 ) . تا خط ساغرم . در هر صورت وزن و معنى مصرع مغشوش است .
( 3 ) .هرچند بد نوشت است ليكن غلط ندارد. ( 4 ) .جلاجل در كف مطرب كف افسوس را ماند. ( 5 ) .نمايم در لباس از پيكرت كام نظر حاصل.