و له
ز بس از [ خويش ] سرگردانيم بيتاب « 1 » مىگردد * به هر آبى كه افتد عكس من گرداب مىگردد
فرو مىريزد از ياد تو هر ساعت چنان رنگم * كز آن روز سياه من شب مهتاب مىگردد
سبكتر چارهء من كن كه بىحد تشنهء وصلم * به اين تمكين تو تا آيى دل من آب مىگردد
بهار [ تازهء رويى « 2 » از ] تو دارد آب و رنگ اشرف * ز فيض خامهات كشت سخن سيراب مىگردد « 3 »
ايضا
زيبايى رخسار تو را ماه ندارد * غوغاى سوارى تو را شاه ندارد
رفتم به سر سايهء ديوار قناعت * جايى كه هما قدر پر كاه ندارد
پايم به كوى نامده چون قافله مصر * صحراى جهان طالع ما چاه ندارد
در قافلهء راه فنا توسن عمرم * از همسفران مانده مگر راه ندارد
از طرهء هندو پسران دكن اشرف * دارم شب تارى كه سحرگاه ندارد
و له
يار در سينه نهان بود نمىدانستم * دل به سويش نگران بود نمىدانستم
تا سحر سيرى مهتاب جمالش بودم * جامهء صبر كتان بود نمىدانستم
قرب يك ماه به ميخانه اقامت كردم * اتفاقاً رمضان بود نمىدانستم « 4 »
هامش
( 1 ) . ز بس از خويش سرگردانيم بىتاب مىگردد . در نسخه « ت » مغشوش و به شكل زير ثبت شده است :ز بس از شور سرگردانيم جياب من گردد .( 2 ) . بهار تازهرويى از تو دارد آب و رنگ اشرف . در نسخهء « ت » مصرع به شكل زير ذكر شده است :بهار تازهء روى تو دارد آب و رنگ اشرف .( 3 ) . بيت زير را نسخهء « ت » ندارد :ز بس آسايش عالم ز من پهلو تهى سازد * به ديوارى كه افتد عكس من مهتاب مىگردد( 4 ) . بيت آخر را نسخه « پ » ندارد .