غزل
جان مست نشاط است كجايى مى غم هاى * آسوده دلى رفت ز حد ذوق الم هاى
محنتطلبان هاى كجاييد كجاييد * افتاده متاع المم بر سر هم هاى
سيراب شود كشت من از تابش برقى * از من به تغافل مگذر ابر كرم هاى
خونابهء دل اندك و خرج مژه بسيار * پر درد سرم مىدهد « 1 » اين بادهء كم هاى
بار عجبى مىكشم از زندگى خويش * بازآ كه ضرور است وجود تو و غم هاى
از شرم در آيينه به خود رام نبودى * هم بزم رقيبان شدهاى هاى ستم هاى
و له
در كمين لشكرى از گريه دلا داشتهاى * خوش لواى دگر از آه برافراشتهاى
لاله خاكسترى از خاك برون مىآيد * بس كه در هر قدمى سوختهاى كاشتهاى
سرمه كردند غزالان حرم خاكم را * مىتوان يافت كه با ما نظرى داشتهاى
گنهت سخت عظيم است به چشم تو نجات * وسعت رحمت حق را تو چه پنداشتهاى
هامش
( 1 ) . پر درد سرم ساخته اين بادهء كم هاى .