تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرة المعاصرين ( فارسي ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
غزل
جان مست نشاط است كجايى مى غم هاى * آسوده دلى رفت ز حد ذوق الم هاى محنت‌طلبان هاى كجاييد كجاييد * افتاده متاع المم بر سر هم هاى سيراب شود كشت من از تابش برقى * از من به تغافل مگذر ابر كرم هاى خونابهء دل اندك و خرج مژه بسيار * پر درد سرم مىدهد « 1 » اين بادهء كم هاى بار عجبى مىكشم از زندگى خويش * بازآ كه ضرور است وجود تو و غم هاى از شرم در آيينه به خود رام نبودى * هم بزم رقيبان شده‌اى هاى ستم هاى
و له
در كمين لشكرى از گريه دلا داشته‌اى * خوش لواى دگر از آه برافراشته‌اى لاله خاكسترى از خاك برون مىآيد * بس كه در هر قدمى سوخته‌اى كاشته‌اى سرمه كردند غزالان حرم خاكم را * مىتوان يافت كه با ما نظرى داشته‌اى گنهت سخت عظيم است به چشم تو نجات * وسعت رحمت حق را تو چه پنداشته‌اى
هامش
( 1 ) . پر درد سرم ساخته اين بادهء كم هاى .