و له
ز گرمىهاى يار خود من دلريش مىسوزم * چو شمع انجمن از نور چشم خويش مىسوزم
و له
اى زهد سالهاست كه شرمندهء توايم * گر عاشقى امان بدهد بندهء توايم
و له
در باغ جلوه ده قد محشر خرام خويش * كز پيچ و تاب حلقه كند سرو نام خويش
ايضا
حاشا كه ترك عشق كنم از جفاى تو * گر كشتهاى مرا كه هلاكم براى تو
ايضا
آسوده جان شدم ز دم واپسين نجات * آخر كشيدم آن نفسى را كه خواست دل
و له
خوشا شمعى كه [ سوزش « 1 » ] شعلهء باد تو مىباشد * هجوم گريهاش تسبيح اوراد تو مىباشد
به مزد ياد خود باغ بهشتم وعده فرمودى * مگر باغ بهشتى بهتر از ياد تو مىباشد « 2 »
و له
شب از فغان همهء خلق « 3 » را ز خواب برآرم * براى آنكه تو را هيچكس به خواب نبيند
هامش
( 1 ) . خوشا شمعى كه سوزش شعلهء . در نسخهء « ت » شورش آمده است .
( 2 ) . اين بيت در نسخه « پ » به شكل زير است :مگر جانان به هستى بهتر از ياد تو مىباشد * به مزد ياد خود باغ بهشتم وعده فرمودى( 3 ) . شب از فغان همه كس را .