ما و قمرى خانهزاد سر و دلجوى توايم * مدّتى شد در گلو داريم طوق بندگى
و له
بر تربت شهيد تو اى گلعذار نيست * شمعى كه رشتهاش رگ ابر بهار نيست
و له
چون شمع عمر ما همه در تاب و تب گذشت * دستى به زير سر ننهاديم و شب گذشت
من بعد [ چهره ] « 1 » با سگ كوى تو مىشوم * كارم دگر ز شرم و حيا و ادب گذشت
و له
با همه سنجيدگى بىقدر و مقداريم ما * چون ترازوى ديار قحط بيكاريم ما
و له
رفت همچون تير و از پى رفت عقل و هوش ما * خشك و خالى چون كمان حلقه ماند آغوش ما
و له
گوشهاى بنشين و ترك عالم اسباب كن * زير سر بگذار دستار و فراغت خواب كن
و له
پاس دلهاى خراب و چشم اشك آلودهدار * گنج در ويرانهها مىباشد و گوهر در آب
هامش
( 1 ) . من بعد چهره با سگ كوى تو مىشوم . در نسخه « ت » چيره ذكر شده است .